گفت،
گر عشق مرا در سینه داری،
بر کوه بزن،
تا که رفتم گفت، تماشا کنید!
او دیوانه است.
_ خویش؛ _
بگو به رکعت چندم رسیده اسـت نـمـاز؟
که با خیال تو مشغولم و حواسم نیست..
_ سجادسامانی؛ _
اهل ماندن نبود
پرندهای که باید میپرید!
باور کنید
مجبور شدم رهایش کنم...
_ آبا عابدین؛ _
اگر از عرش افتد کس، امید زیستن دارد،
کسی کز طاق دل افتاد از جا برمیخیزد..
_ صائبتبریزی؛ _
داشتم دردهایم را می شمردم،
نداشتنت،
نخواستنت ،
ندیدنت،
نماندنت ...
این "نون" اول فعل ها را
کاش می شد بِکَنی،
جمعشان کنی یکجا؛
بچسبانی به فعل رفتنت...
_ رضاکاظمی؛ _