یک گوشهی بدنم مرا به زندگی میخواند،
و گوشهی دیگری به مرگ.
این دوگانگی را در روحم،
کشندهتر و شدیدتر حس میکنم..
_ بهرام صادقی؛ _
بغلم کن که جهان کوچک و غمگین نشود،
بغلم کن که خدا دورتر از این نشود..
_ حامدابراهیمپور؛ _
حالا خودمانیم عشقی که با بدبختی مراقبش باشی به چه درد میخورد، عشقی که با حصار و بند و غل و زنجیر محافظت بشود چه ارزشی دارد!
_ داستایوفسکی؛ _
بیاضِ گردنِ او گر به دستِ ما افتد...
چه بوسههایِ گلوسوز انتخاب کنیم!
_ صائبتبریزی؛ _
او نگفت دوستم دارد ؛
اما وقتی سر تا پا از من خون میچکید ،
در آغوشم گرفت و اهمیتی نداد که لباس تنش سفید بود .
_ ناشناس؛ _
گفتی که اختیار کنم ترک یاد او
خوش گفتهای ولیک بگو اختیار کو؟
_ سیمینبهبهانی؛ _
هیچکس،
نمیداند که دارم چه زحمتی میکشم،
تا امیدهایم را زنده نگه دارم.
_ معین دهاز؛ _