او نگفت دوستم دارد ؛
اما وقتی سر تا پا از من خون میچکید ،
در آغوشم گرفت و اهمیتی نداد که لباس تنش سفید بود .
_ ناشناس؛ _
گفتی که اختیار کنم ترک یاد او
خوش گفتهای ولیک بگو اختیار کو؟
_ سیمینبهبهانی؛ _
هیچکس،
نمیداند که دارم چه زحمتی میکشم،
تا امیدهایم را زنده نگه دارم.
_ معین دهاز؛ _
من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته،
امید رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم ..
_ حسینمنزوی؛ _
اگر فردا روزی،
آنها که ما را با هم دیدهاند،
پرسیدند او که بود؟
خیلی دقیق از من نگو
مختصر بگو:
باقی عمر من است او...
_ جمال ثریا؛ _
هر دو را بِه، که همآغوش سپاریم به خاک،
حسرت و دل دو شهیدند که در یک کفنند..
_ طالبآملی؛ _
خورشید، جاودانه میدرخشد در مدارِ خویش،
ماییم که پا جای خود مینهیم
و غروب میکنیم هر پسین.
_ حسینپناهی؛ _