صدایم میزد !
با تمام وجودش نامم را فریاد میزد ، انگار که حبس شده بود ، درست است حبس شده بود ولی میان خاطرات ، میگفت دو دست در حال خفه کردنش هستند !
حالش چیزی شبیه جنون بود .
مدام تکرار میکرد که مرا با خودم تنها نزار !
میگفت دوباره دستانم را نوازش کن ، خواستم ترکش کنم همانطور که او ترکم کرد !
نتوانستم ، هنوز هم دوستش داشتم !
آن پاسخهای بیرحمانه را فراموش نکن ؛ به یادشان بیاور تا دلتنگ نشوی .
- محمود درویش
ولی حتی تکست نداد که حالم ُ بپرسه .
وقتی اون نپرسید؛شماهم نپرسید،من بدون اون خوب نیستم:/