_ دخترِ بابا
_ نفسِ بابا
_ میوه دلِ بابا
_ این پرچمِ وطن توست
_ پرچمِ غیرت و غم و شادیِ تو
_ میبینی چقدر زیباست؟
+ بابا جان "غیرت" یعنی شما، برای من و مامان؟
+ "غم" یعنی گریه های شما و مامان برای مدرسه میناب؟
+ "شادی" یعنی همین حالِ خوبی که تو جنگ، اینجا کنارِ این خانم و آقا ها داریم؟
_ بله دخترم
_ یعنی همینایی که خودت این چند روز انقدر خوب یاد گرفتی!
+ بله بابا خیییلی زیباست
+ بابا میشه برام پرچم ایران بخری؟
+ دوستش دارم
_ قربونِ چشم های بادومیت دخترم
_ بله که می خرم
#بعثت_ملت
#اخترنشان
🌱@khodebehyaaaaaar
زن است دیگر...
خوب بلد است، وفا و شوقش را با میله و کاموا نشان دهد...
عاشق پدر/ اولین مرد زندگی اش که می شود، برایش جوراب می بافد...
روز مادر، برای دستان نوازشگر مادرش، دستکش می بافد...
دلبر که می شود، برای همسرش شال گردن می بافد...
مادر که می شود، برای مخلوق و هدیه ی خالقش لباس دامن دار یا کُت می بافد...
نوه دار که می شود، برای مغز بادامش پتو می بافد...
اما وقتی کشورش، وطنش، خانه مادری اش درگیر جنگ می شود، برای خودش روسری به رنگ پرچم می بافد...
سبز، سفید، قرمز
نه کافی نیست
دوباره: سبز، سفید، قرمز
دوستش دارد، سه باره: سبز، سفید قرمز
خوب است آماده شد
با همین هر شب به میدان می رود...
#بعثت_ملت
#اخترنشان
🌱@khodebehyaaaaaar
ایشون هررررشب
پتوش رو میگیره زیر بغلش و میاد پرچم تکون بده
من یه شب برای اینکه بتونم ازش عکس بگیرم افتادم دنبالش
دیدم ماشالله به جونش، همچین از بین جمعیت رد شد و خودش رو به صف های اول رسوند که جز اولین نفرات باشه، که از زیر دست من در رفت😂
وقتی هم که پرچم تکون میده انگاری یه جوان ۲۰ ساله هست
انگاری ۳۰ سال جوون تر میشه :)))
این پیرمرد هرررر شب پرررر از شووووور و نشااااااااط میاد و انگار خستگی براش معنی نداره
الحمدلله...
#بعثت_ملت
#اخترنشان
🌱@khodebehyaaaaaar
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چشمهایم زنده اند...
رسالت محمد را میبینم که چطور این روزها تجلی یافته
علی ظهور کرده
آقا سید روح الله چه چشمی داشتی که زمان را یافتی
و تو سید علی
سید علی
سید علی
سید علی
سید علی
نمیدانم چند بار است نامت را میاورم؟ نامت جاری میشود...
هرچه می گویم بازهم کم است
زبان برای گفتن نام تو
و دنیا برای شنیدن نام تو کم است
الذین یؤمنون بالغیب و یقیمون الصلوة
آن غیب، ایمان به توست
#بعثت_ملت
#اخترنشان
🌱@khodebehyaaaaaar
کدام فرشته وحی به ما گفت: بخوان!؟
و ما هاج و واج به هم مینگریستیم تا آنکه درخشش کلمات را در قلبهای همدیگر دیدیم.
آینهوار نوشته قلبهایمان در قلب دوستانمان افتاده بود
و خواندیم و به پیامبری مبعوث شدیم.
#ای_پیامبر_معجزهات_کو؟!
#بعثت_ملت
#سُها
🌱@khodebehyaaaaaar
هر دوره ظالمی داشته است...
و پیامبری که به تقابل با او مبعوث میشده
و اکنون که ستمگرانِ همه زمین در یک جبههاند، یک ملت به پیامبری مبعوث شدهاند تا چون یک تَنِ واحد رو در روی آنها بایستند.
#ای_پیامبر_معجزهات_کو؟!
#بعثت_ملت
#سُها
🌱@khodebehyaaaaaar
دوستی پرسید:
"اگر ما به پیامبری مبعوث شدیم، پس معجزه خدا کِی ظاهر میشود؟"
گفتم:
هر پیامبری را معجزهای است و لابد هرکدام از ما هم معجزهای در جانمان داریم که به وقتش دشمنان را به عجز درمیآورد
و آیا این "ایستادنمان" وقتی که هر ملتی "میگریزد"، معجزه نیست و دشمن را ناتوان نکرده؟
#ای_پیامبر_معجزهات_کو؟!
#بعثت_ملت
#سُها
🌱@khodebehyaaaaaar
گفت:
"ولی یک معجزه واضحتر میخواهم. کجاست کتابِ محمد؟"
گفتم:
"مگر در آن تاریکی که بودیم نوشتههای جانمان را نخواندیم؟
که به ما گفتند:
کتابِ جانتان را بخوانید!
"ٱقْرَأْ كِتَٰبَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ ٱلْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبا".
#ای_پیامبر_معجزهات_کو؟!
#بعثت_ملت
#سُها
🌱@khodebehyaaaaaar
گفت:
"حال که دشمن چنین نزدیک است، عصای موسی کو تا ماران را ببلعد و نیل را بشکافد؟"
گفتم:
"پس خلیج را ندیدی که بیزحمتِ شکافتن، سدِ عبور فرعونیان شد و مگر عصای موسی جز تکه چوبی بود که در دستش گرفته بود و بر آن تکیه میزد؟
در دستِ ما امروز چیست؟
آیا همان تکه چوب نیست که پرچمی بر آن افراشتهایم و ملتی به آن تکیه زده است و ماربچگان داخلی و خارجی را با همه سحر و سلاحشان مایوس کرده؟"
#ای_پیامبر_معجزهات_کو؟!
#بعثت_ملت
#سُها
🌱@khodebehyaaaaaar
ای پیامبرانِ امروز!
به قلبهایمان می نگریم
و معجزههایمان را میابیم...
هر کدام ما معجزهای داریم:
قدمی استوار
قلمی روشنگر
دستی خیرخواه
و قلبی پُر مِهر
معجزه تو چیست؟
کتابِ جانت را خواندهای؟
#ای_پیامبر_معجزهات_کو؟!
#بعثت_ملت
#سُها
🌱@khodebehyaaaaaar
🔹 ای پیامبر معجزهات کو؟!
وقتی در غار ظلمانی تاریخ از عالم پُر زرق و برق امروز گوشهگیری کرده بودیم و شاید برخیهایمان از سر حسرت به زرق و برقش مینگریستیم و تمنایش میکردیم، کدام فرشته وحی به ما گفت: بخوان!
و ما هاج و واج به هم مینگریستیم تا آنکه درخشش کلمات را در قلبهای همدیگر دیدیم. آینهوار نوشته قلبهایمان در قلب دوستانمان افتاده بود. و خواندیم و به پیامبری مبعوث شدیم.
هر دوره ظالمی داشته است و پیامبری که به تقابل با او مبعوث میشده و اکنون که ستمگران همه زمین در یک جبههاند، یک ملت به پیامبری مبعوث شدهاند تا چون یک تَنِ واحد رودرروی آنها بایستند.
دوستی دیشب از من پرسید: "اگر ما به پیامبری مبعوث شدیم، پس معجزه خدا کِی ظاهر میشود؟"
گفتم: هر پیامبری را معجزهای است و لابد هرکدام از ما هم معجزهای در جانمان داریم که به وقتش دشمنان را به عجز درمیآورد و آیا این ایستادنمان وقتی که هر ملتی میگریزد، معجزه نیست و دشمن را ناتوان نکرده؟
گفت: "ولی یک معجزه واضحتر میخواهم. کجاست کتابِ محمد؟"
گفتم: "مگر در آن تاریکی که بودیم نوشتههای جانمان را نخواندیم؟ که به ما گفتند: کتاب جانتان را بخوانید! "ٱقْرَأْ كِتَٰبَكَ كَفَىٰ بِنَفْسِكَ ٱلْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبا".
گفت: "دمِ حیاتبخش مسیحا کو؟"
گفتم: "پس قلبهای مرده ما چگونه زنده شد؟ و وقتی در غم شهادت ولیمان بودیم مگر از نفَسهای گرم همدیگر زنده نشدیم و آتشی در وجودمان شعله نگرفت؟"
گفت: "حال که دشمن چنین نزدیک است، عصای موسی کو تا ماران را ببلعد و نیل را بشکافد؟"
گفتم: "پس خلیج را ندیدی که بیزحمت شکافتن، سدِ عبور فرعونیان شد و مگر عصای موسی جز تکه چوبی بود که در دستش گرفته بود و بر آن تکیه میزد؟ در دستِ ما امروز چیست؟ آیا همان تکه چوب نیست که پرچمی بر آن افراشتهایم و ملتی به آن تکیه زده است و ماربچگان داخلی و خارجی را با همه سحر و سلاحشان مایوس کرده؟"
"شاید آن روز که سلاحی به میدان آورده بودند و مانند ساحران فرعون، اول رو کردند، ترسیدیم [فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِۦ خِيفَة مُّوسَىٰ] ولی امروز پرچمی در دستان ماست که همه تدابیرشان را میبلعد و اگر فریبخوردگان این امت، چون ساحران چشمی بینا داشته باشند، به معجزه اتحادمان ایمان میآورند و از فرعونیان میبُرند و "ما" میگردند.
ای پیامبرانِ امروز! باید به قلبهایمان بنگریم و معجزههایمان را بیابیم. هر کدامتان معجزهای دارید: قدمی استوار، قلمی روشنگر، دستی خیرخواه و قلبی پُر مِهر. معجزه تو چیست؟ کتابِ جانت را خواندهای؟
🖋علی جلالی
🌱@khodebehyaaaaaar