#مهم
💢جلسه شورای اسلامی و دهیارمحترم و فرماندهی محترم پایگاه روستای خُمپیچ با حضور جناب سرهنگ شجاعی از سپاه ناحیه خوانسار و جناب سرهنگ میرحبیبی فرمانده بسیج ناحیه مالکاشتر شهرستان خوانسار و بقیه اعضای شورای مسجد، در مسجدجامع روستای خُمپیچ برگزار شد و درباره مشکلات روستا و برگذاری طرح محله اسلامی گفتمان شد.
@bahonar_paygah
─┅─═इई 🍀🌻🍀ईइ═─┅─
✅ به کانال ایتا و واتساپ #اخبار_موثق_خُمپیچ بپیوندید
لینک کانال ایتا👇
https://eitaa.com/rostaye_khompich"
"دو قامت استوار از دیار غیرت؛
آقای یحیی زینالدینی و حاج غلامحسین زینالدینی
در ارتفاعات شیلر ـ یکی از خطوط داغ نبرد در منطقه عملیاتی غرب، جایی که سنگ و خاک هم بوی ایثار میداد.
سال ۱۳۶۵؛ سال ایستادگی در دل آتش."
هیات خم پیچی های مقیم تهران
"حاج قربانعلی و حاج غلامحسین زینالدینی؛ دو دلاور بیادعا، ایستاده در خط مقدم غیرت. ارتفاعات شیلر یا
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام به دلاورمردان ارتش جمهوری اسلامی ایران
و درود به ارواح طیبه شهدا .
در گرامیداشت روز ارتش و به یاد شهدای عزیز این مرز و بوم، خاطرهای از برادر رزمنده حاج غلامحسین زینالدینی را نقل میکنیم:
یاد میآوریم روزهای خاکی و پرغرور اردیبهشتماه سال ۶۵؛ جایی در دل ارتفاعات شیلر و لَری، مشرف به شهر پنجوین عراق. منطقهای که هم جنگ بود، هم جنگل؛ هم بوی باروت بود و هم صدای خمپاره ، هم بوی گلو سبزه .
ما که رسیدیم، طبق معمولِ، اول بار و بنه رو پهن کردیم، بعدم سنگر ساختیم؛ البته سنگر که چه عرض کنم، یه چیزی بین کوخ و قصر کریمخان زند.
تو همون گیر و دار، نوروز دلفی، بچهی شوش دانیال، پاسدارِ شوخ طبع همیشه در صحنه و نمک گردان ، داوطلب شد بره یه دوری بزنه و اوضاع منطقه رو بررسی کنه.
یکی دو ساعتی گذشت، یهو دیدیم نوروز با لبخند تا بناگوش برگشت؛ طوری که ما شک کردیم شاید بجای گشت نظامی، رفته و از خواستگاری جواب مثبت گرفته !!!
تا رسید گفت: «هر جا میریم، یه عینالدین اونجاست!»
گفتم: «چی میگی پسر؟»
((( این آقا نوروز،بعضی وقتها بهجای زینالدین، ما رو عینالدین صدا میزد ))
نوروز گفت رفتم اونور شیلر، دیدم یک عین الدین دیگه هم ، اونجاست .!
گفتم: «خب کی بود؟ لشکرش کدومه؟»
گفت: «ارتشی بود و درجهدار،
گفتم اسمش چی بود
گفت ' وولک از خوشحالی اسمشو یادم رفت!»
گفتم: « عزیزالله بود یا قربانعلی؟»
گفت: «آها آها! قربانعلی!»
چون شنیده بودم مرحوم عزیزالله زینالدینی، پسرعم حسنجان،هم تو اون حوالیه.
زدم پشت نوروز، گفتم: «بپر بالا، بریم دیدنش!»
سوار تویوتا لندکروز شدیم، که البته بیشتر شبیه قایق نجات بود تا ماشین؛
جاده هم که نگو! پر از پیچ و خم و پَرتگاه.
توی راه،آقا یحیی زینالدینی، فرزند مرحوم حاج محمدتقی، از بچههای دیدهبانی و شناسایی. تیپ خودمون را دیدیم یه عکس یادگاری گرفتیم.
بالاخره رسیدیم به سنگر جناب سرهنگ قربانعلی زینالدینی؛ که البته اون موقع ستوانیکم بود، ولی جذبهاش در حد یک سردار دلیر .
بعد از احوالپرسی و معانقههایی که کلی بهمون خوش گذشت،
از ما پذیرایی مختصری شد .
گفتم: «داداش چرا خودت هیچی نمیخوری؟»
لبخند ملیحی زد و گفت: «ما چند وقته اینجاییم، روزهایم!»
منم با خودم گفتم: «خب معلومه چرا دشمن جرات نمیکنه جلو بیاد؛ بخاطر همچین ایمان و روحیه مقاومه!»
یاد آن روزگاران، یاد آن برادران باصفا، یاد آن سفرههای خالی اما دلهای پر از . . ...
یاد باد، آن روزگاران، یاد باد