eitaa logo
هیات خم پیچی های مقیم تهران
1.9هزار دنبال‌کننده
8هزار عکس
1.5هزار ویدیو
74 فایل
هیات خم پیچی های مقیم تهران با سابقه ای بیش از نیم قرن لینک ارتباط با ادمین : @javad1360
مشاهده در ایتا
دانلود
گزارش تصویری از جلسه شب گذشته هیات
💢جلسه شورای اسلامی و دهیارمحترم و فرماندهی محترم پایگاه روستای خُم‌پیچ با حضور جناب سرهنگ شجاعی از سپاه ناحیه خوانسار و جناب سرهنگ میرحبیبی فرمانده بسیج ناحیه مالک‌اشتر شهرستان خوانسار و بقیه اعضای شورای مسجد، در مسجدجامع روستای خُم‌پیچ برگزار شد و درباره مشکلات روستا و برگذاری طرح محله اسلامی گفتمان شد. @bahonar_paygah ─┅─═इई 🍀🌻🍀ईइ═─┅─ ✅ به کانال ایتا و واتساپ بپیوندید لینک کانال ایتا👇 https://eitaa.com/rostaye_khompich"
"حاج قربانعلی و حاج غلامحسین زین‌الدینی؛ دو دلاور بی‌ادعا، ایستاده در خط مقدم غیرت. ارتفاعات شیلر یا لَری، منطقه عملیاتی غرب سال ۱۳۶۵؛ سال نبرد، سال وفاداری."
"دو قامت استوار از دیار غیرت؛ آقای یحیی زین‌الدینی و حاج غلامحسین زین‌الدینی در ارتفاعات شیلر ـ یکی از خطوط داغ نبرد در منطقه عملیاتی غرب، جایی که سنگ و خاک هم بوی ایثار می‌داد. سال ۱۳۶۵؛ سال ایستادگی در دل آتش."
هیات خم پیچی های مقیم تهران
"حاج قربانعلی و حاج غلامحسین زین‌الدینی؛ دو دلاور بی‌ادعا، ایستاده در خط مقدم غیرت. ارتفاعات شیلر یا
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام به دلاورمردان ارتش جمهوری اسلامی ایران و درود به ارواح طیبه شهدا . در گرامی‌داشت روز ارتش و به یاد شهدای عزیز این مرز و بوم، خاطره‌ای از برادر رزمنده حاج غلامحسین زین‌الدینی را نقل می‌کنیم: یاد می‌آوریم روزهای خاکی و پرغرور اردیبهشت‌ماه سال ۶۵؛ جایی در دل ارتفاعات شیلر و لَری، مشرف به شهر پنجوین عراق. منطقه‌ای که هم جنگ بود، هم جنگل؛ هم بوی باروت بود و هم صدای خمپاره ، هم بوی گل‌و سبزه . ما که رسیدیم، طبق معمولِ، اول بار و بنه رو پهن کردیم، بعدم سنگر ساختیم؛ البته سنگر که چه عرض کنم، یه چیزی بین کوخ و قصر کریم‌خان زند. تو همون گیر و دار، نوروز دلفی، بچه‌ی شوش دانیال، پاسدارِ شوخ طبع همیشه در صحنه و نمک گردان ، داوطلب شد بره یه دوری بزنه و اوضاع منطقه رو بررسی کنه. یکی دو ساعتی گذشت، یهو دیدیم نوروز با لبخند تا بناگوش برگشت؛ طوری که ما شک کردیم شاید بجای گشت نظامی، رفته و از خواستگاری جواب مثبت گرفته !!! تا رسید گفت: «هر جا می‌ریم، یه عین‌الدین اونجاست!» گفتم: «چی می‌گی پسر؟» ((( این آقا نوروز،بعضی وقتها به‌جای زین‌الدین، ما رو عین‌الدین صدا میزد )) نوروز گفت رفتم اون‌ور شیلر، دیدم یک عین الدین دیگه هم ، اونجاست .! گفتم: «خب کی بود؟ لشکرش کدومه؟» گفت: «ارتشی بود و درجه‌دار، گفتم اسمش چی بود گفت ' وولک از خوشحالی اسمشو یادم رفت!» گفتم: « عزیزالله بود یا قربانعلی؟» گفت: «آها آها! قربانعلی!» چون شنیده بودم مرحوم عزیزالله زین‌الدینی، پسرعم حسن‌جان،هم تو اون حوالیه. زدم پشت نوروز، گفتم: «بپر بالا، بریم دیدنش!» سوار تویوتا لندکروز شدیم، که البته بیشتر شبیه قایق نجات بود تا ماشین؛ جاده هم که نگو! پر از پیچ و خم و پَرتگاه‌. توی راه،آقا یحیی زین‌الدینی، فرزند مرحوم حاج محمدتقی، از بچه‌های دیده‌بانی و شناسایی. تیپ خودمون را دیدیم یه عکس یادگاری گرفتیم. بالاخره رسیدیم به سنگر جناب سرهنگ قربانعلی زین‌الدینی؛ که البته اون موقع ستوان‌یکم بود، ولی جذبه‌اش در حد یک سردار دلیر . بعد از احوال‌پرسی و معانقه‌هایی که کلی بهمون خوش گذشت، از ما پذیرایی مختصری شد . گفتم: «داداش چرا خودت هیچی نمی‌خوری؟» لبخند ملیحی زد و گفت: «ما چند وقته اینجاییم، روزه‌ایم!» منم با خودم گفتم: «خب معلومه چرا دشمن جرات نمی‌کنه جلو بیاد؛ بخاطر همچین ایمان و روحیه مقاومه!» یاد آن روزگاران، یاد آن برادران باصفا، یاد آن سفره‌های خالی اما دل‌های پر از . . ... یاد باد، آن روزگاران، یاد باد