این خاطره را برای عزیزانی مینویسم که بدون هیچ عذر موجهی در هیئت غیبت دارند و فکر میکنم شاید این داستان بتونه کمی به دلشون بشینه و اهمیت حضور در هیئت رو بیشتر درک کنن.
یکی از برادران هیئتی برایم تعریف میکرد که یه روز حسابی آماده شده بود که بره هیئت.
همه چیز رو از قبل آماده کرده بود: لباس مرتب، شال و کلاه، حتی عطر مخصوص هیئت!
اما دقیقا همون موقع که داشت در رو میبست، یه مهمون سرزده به خانهشون میاد!
حالا این برادر ما از اون دسته آدمهایی است که خیلی مهمان دوست هست، هم خودش و هم زن و بچهش، ولی خب، چون توفیق اومدن به هیئت ازش سلب شده بود، میگه حسابی حالم گرفته شد.
میگفت: «آخه وقتی دیدم نمیتونم برم هیئت، انگار دنیا روی سرم خراب شد! دلم تو هیئت بود، همونجا که میشه با دوستان و فامیلها دید و بازدید کرد، انرژی گرفت و یه عالمه روحیه برای شروع دوباره روزها و کارهای جدید!»
ایشان با ذکر این خاطره میفرمود: «واقعا تعجب میکنم که چرا بعضیها هیئت مرتب نمیرن؟ چه توفیق و سعادتی بالاتر از اینکه هم در مجلس اهل بیت باشی و هم یه دید و بازدید فامیلی کنی؟ هم از اون روحیه خوب میگیری که متحول بشی و هم به روح خانواده کمک میکنی.»
خلاصه اینکه میگفت: «عزیزانی که بدون هیچ بهانهای هیئت نمیرن، باید بدونن که خودشون دارن یه ضربه به خودشون میزنن! چون طبق روایات ما، صله رحم هم عمر رو زیاد میکنه، هم بیماریها رو دور میکنه!»
در نهایت از اون خاطره نتیجهگیری میکنیم که شرکت در هیئت همیشه یه فرصت عالیه که روح شما رو تازه میکنه و زندگی رو شیرینتر میکنه.
در این تصویر، لحظاتی از شکوه و فداکاری رزمندگان خمپیچی در سالهای آغازین دفاع مقدس به ثبت رسیده است.
از راست نشسته ، حاج آقا ماشاالله زینالدینی و حاج آقا برات زینالدینی
ایستاده از سمت راست ،کربلایی آقا سید برات ساجد (مرحوم عمو کریم)، شهید بزرگوار احمد زینالدینی و حاج قربانعلی زینالدینی حضور دارند.
هر کدام از این عزیزان با خون و جان خود از وطن دفاع کردند. یکی از این دلیرمردان در راه خدا به شهادت رسید و دیگران با جانبازیهای خود افتخار بزرگی برای تاریخ این مرز و بوم آفریدند.
یادشان همیشه در دلها زنده است و راهشان همچنان چراغ راه ما خواهد بود
یادگاری از شبهای آتش و ایمان...
دیروز طی تماسی که با جناب سرهنگ قربانعلی داشتم، ضمن تکمیل خاطرهی حاج غلامحسین و آقا یحیی، خاطرهای جانسوز را برایم بازگو کردند؛ خاطرهای که در میان روایت آن، بغض گلویشان را فشرد و تصور میکنم اشک در چشمانشان حلقه زد...
وقتی که از مظلومیت و مظلومکُشی سربازان جانبرکف این سرزمین گفتند، دل آدم میلرزید.
حاصل آن گفتوگو را به قلم آوردیم تا این برگ از تاریخ را با شما سهیم شویم...
عملیات کربلای ۶ – دیماه ۱۳۶۵ – منطقه عملیاتی نفتشهر سومار
سه شبانهروز، آتش بود و خمپاره و فریادهای «یا حسین»...
در شب دوم، حوالی غروب، سربازی از اصفهان، نامش «کاشی»، بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحیه شکم به شدت مجروح شد. رودههایش بیرون ریخته بود. هیچکس توان بستن زخم را نداشت؛ صحنه آنقدر سنگین بود که جان را میسوزاند.
من جلو رفتم... با دستانی لرزان و قلبی آکنده از درد، رودهها را آرام در شکمش جا دادم و با چفیهای زخم را بستم. در آن حال نزار، نگاهش را به صورتم دوخت. چشمهایی پر اشک، اما آرام، نوری عجیب داشت.
با صدایی لرزان گفت:
«جناب سرروان دستت رو بذار توی دست من...»
پرسیدم: «برای چی، عزیزم؟»
گفت: «میخوام لحظهای که جون میدم، دستم توی دستای تو باشه...»
دلکندن سخت بود... اما برای حفظ روحیهی بچهها، لبخندی زدم و گفتم:
«نه، تو زنده میمونی... قراره برگردی پیش مادرت...»
به بچه ها گفتم تا با برانکارد به عقب منتقلش کنند.
اما... هنوز به آمبولانس نرسیده بود که پر کشید...
برای من تلخ بود، اما برای او، عروج و سعادت.
به او قول داده بودم... اما دستش در دستان من نماند، رفت...
و دستش را، خدا گرفت...
روحش شاد، یادش زنده و جاوید...
خدایا...
ما را چنان کن که در رفتار، کردار، تصمیمگیری و مسئولیتپذیریمان،
شرمندهی شهدا نباشیم...
اگر میخواهیم شرمندهی آنها نباشیم، فقط یک راه وجود دارد:
هر کس، در هر جایگاه و مسئولیتی،
کاری را که به او سپرده شده،
با صداقت، با تعهد، و با نهایت دقت انجام دهد.
چه مسئول باشیم، چه شهروندی ساده...
اگر وظایف خود را به درستی انجام دهیم،
در قیامت
سرافراز خواهیم بود و در پیشگاه شهدا،
سربلند خواهیم ایستاد...
غروب جمعه...
و دشت خمپیچ، آرام گرفته در آغوش نور نارنجی خورشید.
خوشههای گندم و جو، سرافراز ایستادهاند،
انگار که با هر نسیم، قصهای از کودکیهایمان زمزمه میکنند.
یاد روزهایی که با دستان کوچک، سنبلهها را لمس میکردیم...
و خیالمان تا دل آسمان پر میکشید.
این تصاویر نه فقط چشم، که دل را میبرند...
به همان روزهای ساده، به همان خندههای بیبهانه.
ارسالی توسط یکی از همراهان خوش ذوق کانال