دوستام میگفتن هرسال فاطمیه حرف هم نمیزدی
نگاهم نمیکردی ، یا کاری نمیکردی
اما فضا سنگین بود ، خیلی سنگین
انگار که هر لحظه ممکن بود بزنی زیر گریه
باید بگم امسال هم..
ناراحت کنندهست
همه میرن هیئت و رزق نصیبشون میشه
اما من ، دراز کشیدم و سعی میکنم بخوابم تا حالم بدتر نشه
علی را نمیدانم
ما شیعهها چهارده قرن ، بعد از آن ماجرا وقتی در چند تاریخ برای شهادت عزاداری میکنیم به نقلهای چهلوپنج روز و هفتادوپنج روز به اندازهی آخرین شهادت اعتنا نمیکنیم نه چون آخری معتبرتر است ، نه!
فاطمیه اول انگار حالا مادر هست
حالا فقط در بستر افتاده ولی هست ، راه نمیرود و فقط اشک میریزد ولی هست ، بسترش خالی نشده ، امید داریم که هنوز ، تا فاطمیهی دوم روزها مانده..
هنوز خانهی مولایمان سر و سامانی دارد هنوز بچهها مادر دارند و علی تنها نیست
باغ خرمالو؛
علی را نمیدانم ما شیعهها چهارده قرن ، بعد از آن ماجرا وقتی در چند تاریخ برای شهادت عزاداری میکنیم
اما پناه بر خدا از حالمان در امشب و فردا شب ..
که میدانیم هرطور در نظر بگیریم ، دیگر فاطمه فردا از دنیا میرود
اگر و اما و شاید ندارد..
انگار دیگر امیدمان ناامید میشود ، مادر میرود و این قطعیست
مضطر میشویم ، غمگین و نگران..
چهارده قرن گذشته و انسان هنوز برای از دست رفتن فاطمه مضطر میشود
به راستی علی آن شب چه کرد؟
آن زمان که مثل ما ، مطمئن شد فاطمه رفتنیست ، آن زمان که امیدش قطع شد چه کرد؟
چهارده قرن گذشته و شیعه هنوز در آخرین شبی که به او گفتهاند فاطمه فردایش از دنیا میرود مضطر میشود
علی را نمیدانم..
برای سید ها فاطمیه بسیار سنگین است، تصور یتیم شدن و از دست دادن مادر آنهم بدین صورت بسیار سخت است. بسیار سنگین ..
آخ مادرم، چه آمد بر شما پشت در با چهل نفر ؟💔
صدای اذان بلند شد، بعد از اون هرچی صدای اسما بلند شد تا از حضرت زهرا س جوابی بشنوه فایده نداشت...