باغ خرمالو؛
فقط یک ماهه ماریا. :))))))))))))))))
دلتنگی؛ بیرون شدنِ جان است از تن..
باغ خرمالو؛
دلتنگی؛ بیرون شدنِ جان است از تن..
۱۵ ماهه که نرفتم.
چیزی از ما باقی نماند...
آدمی هستم که به ندرت کسی اشکم رو دیده
شاید همه غمم رو ببینن اما اشکی که از چشمام به روی گونه هام پناه میارن رو نه..
این سفر هرچی دلخوری داشتم گریه کردم
و همین گریه کردن بود که منو نجات داد ، همین اشک ریختن ها بود که نجاتم داد
اشک ریختن عادی نبود ، در پیش دستی بود که اشکام رو پاک میکرد ، امام رضا..
باغ خرمالو؛
از خدا ممنونم بابت خوابیدن با صدای بارون.
البته چون انسان همیشه یک غم و یک تمنایی داره؛
کاش این صدای بارون از از نجف میشنیدم و اونجا بودم، ولی خب.
باغ خرمالو؛
البته از سرما نوک بینیم یخ زده
وقتی مامانم گفت لباس بپوش ، چرا به حرفش گوش ندادم؟
خانومی که اومده بود برای مشاوره
از شوهرش برامون گفت ، از اذیتهایی که شده
و من داشتم فکر میکردم یه آدم چقدر میتونه مریض باشه که طرف مقابلشو انقد اذیت کنه؟
اما وقتی ازش میپرسیدیم که تصمیمت برای طلاق قطعیه یا نه
با بغض میگفت که دوستش دارم
و من برای nاُمین بار بهم ثابت شد ، عشق عقل و منطق نمیشناسه
باغ خرمالو؛
خانومی که اومده بود برای مشاوره از شوهرش برامون گفت ، از اذیتهایی که شده و من داشتم فکر میکردم یه
حقیقتا میخواستم بگم که این مرد برای کارهایی که انجام داده مستحق مرگه
و میخواستم بگم من حق تیر میدم به خانومه