باغ خرمالو؛
روزها دارن خیلی خلوت سپری میشن میخوام برگردم به روزهایی که بوی غذا خونه رو پر میکرد و چراغ خونه روش
خونه قرار بود رنگ و بوی جدید بگیره
اما سر همین تا مرز بستری شدن رفتم
بادبانهارا به عقب بکشید ، برمیگردیم
باغ خرمالو؛
از سر و کله زدن با آدمها خستهام میخوام برم توی کنج تنهایی خودم
شاید معاشرت کردن بهانهست ، من از توضیح دادن خسته شدم
یا شاید انرژی اجتماعی بودنم تموم شده
یا شاید دلیلش اینکه من از بودن زیادی برای همه ، خسته شدم
از اینکه کنار آدما بودم و گاهی سپرشون شدم و زخمی ، خستهام
یا شاید چون همیشه دمدستی ترین آدمی بودم که میشناختن= )