روزی همدیگر را ملاقات خواهیم کرد
و روایت میکنیم برای هم
چگونه راهها بر ما میسّر شد
تا زمانِ دیدار..
این روزا همش یه حسی از درون بهم میگه
تو کافی نیستی ، مادر خوبی نیستی ، فرزند خوبی نیستی ، همسر خوبی نیستی
و عمیقأ ناراحتم برای همچین احساسی که دارم تجربهش میکنم
گاهی احساس میکنم قدرتی برای باز کردن گرههای کور ندارم
و بازهم به بغل امام رضا پناه میبرم از خستگی و تیرگی دنیا
باغ خرمالو؛
انقد کار بر سرمان ریخته که فرصت زاری نداریم
البته دوستان چون پول نداریم