وقتی همزمان داشتم آشپزی میکردم و سوالات درسی پسرخالهم رو جواب میدادم و سرکلاس خودم بودم
فهمیدم زندگی کردن توی تک تک جزئیات ادامه داره ، فقط نقش ما تغییر میکنه
از دختر به همسر
از همسر به مادر
بعدشم خدا بزرگه
روزی فکرشو نمیکردم متن آهنگ منصور
"یادت نره دوست دارم ، خیلی دلم تنگه برات"
بشه تیکه کلام زندگیمون
باغ خرمالو؛
هر روز با خبر بد داره طی میشه.. دکترا داییم رو جواب کردن.. میشه برای سلامتیشون دعا کنید..؟:)
داییم به رحمت خدا رفتن
فاتحه میخونید ؟😭💔
مشکلم همیشه همین بوده
اوایل اتفاقات نمیفهمیدم چی شده ، نمیفهمیدم کی رفته ، نمیفهمیدم چقدر تنها شدم
اما کمکم با گذشت زمان انگار قلبم سوراخ میشد ، تهی میشد و سرد میشد
انگار تازه درک میکردم که چه اتفاقی افتاده
انگار تازه میفهمیدم که چقدر تنها شدم
درحالیکه همه گریههاشون ته کشیده بود
تازه گریههای من شروع میشد ، تازه دلم پاره پاره میشد
همیشه مشکلم همین بوده..
باغ خرمالو؛
مشکلم همیشه همین بوده اوایل اتفاقات نمیفهمیدم چی شده ، نمیفهمیدم کی رفته ، نمیفهمیدم چقدر تنها شد
حالا الآنم همینم :)
الآنم نشستم ببینم قلبم کی باورش میشه؟
انگار سرشدگی به کل زندگیم نفوذ کرده باشه هنوز چیزی نمیفهمم
من هنوز قلبم تازه داشت با غم داداش کنار میاومد
چرا اینطوری شد؟:)
اما ته قلبم میگم شاید این امتحانات برای خودم باشه ، برای اینکه بفهمم نباید به کسی دل ببندم
اما مگه میشه آدم خانوادشو دوست نداشته باشه؟
چقدر تنهایی و از دست دادن ترسناکه:)