ولی جدی اینجا غرب آسیاست
چطور میتونید باهم قهر کنید وقتی از یه دقیقه بعدتون خبر ندارید؟
گاهی اوقات ساعت رو برای زمان طلوع کوک میکنم
بیدار که میشم با بیسکوئیت و چای میرم بالای پوشت بوم
و چشمام با دیدن طلوع خورشید و زیبایی آسمون به وجد میاد
قرمزی آسمون آرومم میکنه ، انگار که کسی بهم بگه امروز روز تازهایه ..
گاهی میخواهم ببینم چقدر صبور تر شدم ، نسبت به غمی که به جانم نشست. انگار که مماشاتِ با خود باشد. همین.
احساس میکنم چیزی که میبینم با چیزی که توی ذهنم پالایش میشه و چیزی که میخوام بگم هماهنگ نیست. .
انگار قسمتی از من توی سکون و تاریکیه
و فقط نیاز به آغوش داره..