گاهی اوقات ساعت رو برای زمان طلوع کوک میکنم
بیدار که میشم با بیسکوئیت و چای میرم بالای پوشت بوم
و چشمام با دیدن طلوع خورشید و زیبایی آسمون به وجد میاد
قرمزی آسمون آرومم میکنه ، انگار که کسی بهم بگه امروز روز تازهایه ..
گاهی میخواهم ببینم چقدر صبور تر شدم ، نسبت به غمی که به جانم نشست. انگار که مماشاتِ با خود باشد. همین.
احساس میکنم چیزی که میبینم با چیزی که توی ذهنم پالایش میشه و چیزی که میخوام بگم هماهنگ نیست. .
انگار قسمتی از من توی سکون و تاریکیه
و فقط نیاز به آغوش داره..