گاهی میخواهم ببینم چقدر صبور تر شدم ، نسبت به غمی که به جانم نشست. انگار که مماشاتِ با خود باشد. همین.
احساس میکنم چیزی که میبینم با چیزی که توی ذهنم پالایش میشه و چیزی که میخوام بگم هماهنگ نیست. .
انگار قسمتی از من توی سکون و تاریکیه
و فقط نیاز به آغوش داره..
اینک دریافتم
که آدمیزاد از مرگ نمیهراسد
هنگامی که چیزی برای از دست دادن و گریستن نداشته باشد . .