هرچقدر به خودم نگاه میکنم
بزرگ شدن میبینم
اما درکنارش فرسوده شدن هم توی چشم میزنه
هدایت شده از باغ خرمالو؛
یه اختلالی وجود داره ، به اسم عارضهی فراموشی
نه اینکه طرف مقابل آلزایمر داشته باشه
به این معنا که بعد از جنگ و دعوایی ما فقط بدیهایی که از طرف مقابل به ما رسیده به ذهنمون میاد و اون ویژگیها برای ما پررنگتره
اما بعدتر ، کمی بعد ما خواسته یا ناخواسته تمامی زخمهایی که از طرف مقابل به ما رسیده رو فراموش میکنیم و شروع میکنیم به فکر کردن به خوبیهای طرف مقابل
برای همینه که گاهی زن و شوهرهایی که از هم جدا شدن ، دوباره به هم برمیگردن
و الان هم وضعیت همینه..
به خودم قول داده بودم بهش فکر نکنم
اما وقتی که به خودم اومدم اشکم روونه شده بود
و داشتم با گریه تمام اتفاقات رو مرور میکردم
آدم است و اشکهای بیاراده
بعضی زنان از فولاد و سنگ و اشک ساخته شدهاند
و بعضی دیگر؛
از کتاب و موسیقی و گل
و نادرترین زنان از هردو . .
بعضی از صبحها انگار خورشید بغلم میکنه
حالم خوبه ، امید دارم
و میخندم
بهش که فکر میکنم ، تو باعث میشی که حالم خوب باشه عزیزِ من:)
حتی روز آفتابی بدقلق هم به نظر جذاب برسه