حوالی ساعت هشت و نیم شب
وقتی که قلبم پر از غم بود ، زنگ زدم به زهرا مامی
و همینطوری که شر شر اشک میریختم ، غذا درست میکردم ، صحبت میکردم و درحال پنهون کردن بغضم بودم ، به آدما و ساختمونهای بلندقامت نگاه میکردم
و فکر میکردم هر کدوم داستان متفاوتی برای روایت دارن
شاید دردشون از من کمتر باشه ، شایدم بیشتر
درکل که هر آدمی کتابیست بیانتها برای روایت : )
باغ خرمالو؛
برای شبهای طولانی و غمانگیز.. 1:03
گفتم آهنگ بعدی که پلی بشه به فال نیک میگیرم
و این پلی شد:))))))))))))))))
بعد از سه ماه و اندی
بلاخره توی خونهی خودم روی تخت خودم خوابیدم
دروغ چرا ، احساس غریبی سر تا پای وجودم رو گرفته
و احساس میکنم اینجا متعلق به من نیست . .
به تخت کناریم نگاه میکنم
به تختی که قراره تا یه ماه دیگه صاحبی داشته باشه
و همچنان خونه برام غریبه . .