بعد از سه ماه و اندی
بلاخره توی خونهی خودم روی تخت خودم خوابیدم
دروغ چرا ، احساس غریبی سر تا پای وجودم رو گرفته
و احساس میکنم اینجا متعلق به من نیست . .
به تخت کناریم نگاه میکنم
به تختی که قراره تا یه ماه دیگه صاحبی داشته باشه
و همچنان خونه برام غریبه . .
به خونه ننهجون فکر میکردم
به حیاطی که کل بچگیم داخلش بازی کردم و قشنگترین خاطراتم برمیگرده به همون دو سه سال اول زندگیم با حیاط نقلی و درختهای زردآلو و گردو
بازم توی دلم میگم کاش ننه جون بود ، اگه بود الان همهچی دلچسبتر میشد
به دخترم فکر میکنم ، شاید اونم قراره مثل من قشنگترین خاطراتش رو توی حیاط ننهجون داشته باشه
قراره اونجا کلی بازی کنه و ازم بپرسه مامان ، ننه جون کی بود؟
منم از شما براش بگم و بگم که چقدر دوستتون دارم
دخترمم با ذوق به مامانم نگاه کنه و بگه منم ننه جون خودمو دارم
از آخرین روز اردیبهشت. .
چقدر دلم میخواست زودتر عید بشه
چون سفر من و تو به نیمه میرسید و دیدارمون نزدیکتر میشد
حالا الان سیروز با دیدن تو فاصله دارم
و شوق دیدارت رو دارم نازِ بلاچه🤍