این روزها نسبت به قبل ، سرم شلوغتره
چون یه دختر ناز به زندگیمون اضافه شده
و صد البته شلوغتر هم میشه چون دانشگاه در دست باز شدنه
ممنونم که اگر اینجا رو چک نمیکنید لفت میدید ، تا دوباره فضای پرایوت بار اینجا برگرده و ماجراهای من و دختر و دانشگاه و زندگی به اشتراک گذاشته بشه💕
به تراپیستم میگم اون که آدم نیست وگرنه این کارو نمیکرد
میگه تو آدمی ؟:)))
فکر کنم لول دیگه ای از صمیمیت رو آنلاک کرده:))
به هرجای زندگیم که نگاه میکنم
آدمی بوده که توی دلم گل کاشته ، اما بدون مراقبت رهاش کرده
بعد از ساعت دوازده شب ؛
افکار مخوفی به ذهنم هجوم میاره
مثل اینکه اگه من نباشم چی؟
باغ خرمالو؛
از روزهایی که مثل ننه چادر به کمر کل خونه رو برق میندازم خوشم میاد
نه غلط کردم
لطفا کمک
از امروز عکس زیادی ندارم
راضیه ، ریحانه و حسنا
اومدن خونمون ، کلی صحبت کردیم و خندیدیم و چیزای خوشمزه خوردیم
دلم براشون تنگ شده بود
درآخرم هدیههایی که برای ماهلین آورده بودن رو دیدم و ذوق کردم
سرمو میچرخونم
کنار تختم ، تخت ماهلینه
من همیشه رویای اینو داشتم و الان به حقیقت تبدیل شده
خدایا همیشه اینطوری بمونه:)