هدایت شده از باغ خرمالو؛
اگه روابط انسانی انقد پیچیده نبود
بهت زنگ میزدم و میگفتم که چقد
بهت نیاز دارم .
دزدکی سراغ کتابهایم رفته بود...
تا مرا از طریق جملاتی که زیرشان خط
کشیده بودم بشناسد. : )
امّا عزیزم
من اگر گاهی در پیلهی سکوت میپیچم و با یک فنجان چای گوشهیِ اتاق کز میکنم، اگر لایِ فریادهای خاموش خودم چنبره میزنم و از همان اندک ارتباطم با دنیای بیرون هم فرار میکنم، بیشک چیزی میان گلویم سنگینی میکند.
اگر دیدی لایِ کلمات گم شدهام و رویِ سطح اقیانوسِ وهم قدم بر میدارم در آغوشم بگیر و سکوتم را ببوس.
زیرا هیچکس جز تو نمیتواند التهابِ درونم را تسکین دهد و از میانِ مرگ بیرونم بکشد. : )
عزیزان ، دوستان ، همراهان
بنده اصلا رضایت ندارم اگر از روی نوشتهها ، عکس و ویدیوهای این چنل کپی کنید و توی گروه و کانال و یا حتی توی اپلیکیشن دیگهای استفاده کنید🙏🏻
اگر ببینم به شدت آزرده میشم ، ممنون میشم رعایت کنید
اینکه به هر بهونهای راهم رو کج میکنم سمت انقلاب و توی کتابفروشی ها میگردم و کتابهارو لمس میکنم
در آخر اون پیراشکیهای خوشمزهی انقلاب رو میخورم و خوشحال و خندان سوار مترو میشم و برمیگردم خیلی خوبه
*البته اگه بیپولی و گریه بابتش رو در نظر نگیریم
باغ خرمالو؛
اینکه به هر بهونهای راهم رو کج میکنم سمت انقلاب و توی کتابفروشی ها میگردم و کتابهارو لمس میکنم د
در نهایت یکی از کلیههام رو میفروشم و کتابفروشی میزنم
«میترسم بمیرم و تو را نبینم
مواظبِ چشمانت باش ، مبادا نبودنم چشمانت را پژمرده کند
و میترسم بیآنکه ببوسمت بروم..
میدانی که چقدر دوستت دارم..
گونهات را بر خاکم بگذار؛
و چون خاکسپاریم تمام شد، فقط بگو دوستت دارم...
که "دوستت دارمت"
برایم خیرات آخرت برسد.»