حال این روزام رو میشه تو همین شعر ابتهاج خلاصه کرد؛
نمیدانم چه میخواهم بگویم، غمی در استخوانم میگدازد.
باغ خرمالو؛
أرح کُلَ قَلبٍ لایَعلمُ بوَجعها إلا أنت.
«آرام کن هر قلبی را که
جز تو کسی به دردش آگاه نیست.»
میدونید همیشه یه قانونی توی زندگی وجود داره
"هیچوقت دونفر همزمان به اندازه مساوی همدیگهرو دوست نداشتن"
مثلا تو کلی با خودت کلنجار میری ، شبها اشک میریزی ، ورق ورق قرصهای دولوکستین و سیتالوپرام و.. استفاده میکنی که فقط فراموشش کنی و برگردی به سابق
وقتی که موفق شدی
اون کمکم انگار چشماش باز میشه
اما خب فایدهای نداره
قدر همدیگه رو بدونید تا دیر نشده*