ء.
قلم نتوانست مرز دردهایم را برای تو توصیف کند
قلبی نیست که دردهایم را بفهمد
و هیچ چیز از ناله های دلتنگیام نمیکاهد
به جز دیدار تو آنگونه که قبلا بودهای..
پن:حوالی شبِ دلتنگی:)
همهچیز خوبه
تا وقتی که یهو انرژیم رو برای مکالمه ، شنیدن ، راه رفتن و حتی دیدن از دست میدم
و تمام انرژیم صرف زنده بودنم میشه.
ء.
آب در دیدگانم و آتش در جگرم
اگر خواهی از آب «اشکِ چشمانم مُشتی» برگیر
و یا از آتشِ جگرم «اخگری» بردار.
شبه و همهجا ساکت و آرومه
پنجرهی اتاقت بازه و بوی خاک بارون خورده میاد و در همینحین چای و کتاب دم دستته و یه نفس از ته دل و رضایتمندی>
باغ خرمالو؛
شبه و همهجا ساکت و آرومه پنجرهی اتاقت بازه و بوی خاک بارون خورده میاد و در همینحین چای و کتاب دم
و قشنگترین قسمت ماجرا ؟
ماه رمضونه:))
آدم نمیتواند تحمل کند، بالاخره باید داشت انسانی را باید داشت که غم انسان را دریابد.
«کسانی هستند که بودنشان، دنیا را برایمان موجه میکند و همین که نفس میکشند یعنی زندگی جریان دارد.»