هدایت شده از تبلیغات گسترده ریحون
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بازم حاج آقا دانشمند کولاک کرد..!!😳
حتما حتما ببینید و بشنوید، تک تک جملاتش
عین واقعیته، کاش کمی تفکر کنیم، کاش ...
خواهشاً برای همه منتشر کنید🙏
جهت دیدن کلیپ سخنرانی خیلی تند
حاج اقا #دانشمند وارد شوید👇👇
@mehdiidaneshmand
استوری و کلیپ های مذهبی👌👌
https://eitaa.com/joinchat/2172911817C67eb483b53
@mehdiidaneshmand
🥀🍂❤️🍂🥀
هدایت شده از ندای رضوان
مدتی بود همسرم شبها برام دمنوش آرامبخش آماده میکرد و بیدردسر و آروم مث یه بچه خوابم میبرد. رفتارای عجیب شوهرم باعث شد شک کنم و یک شب که دمنوش برام اورد دور از چشمش تو سینک خالیش کردم. رفتم اتاق خواب و خودمو به خواب زدم. نیم ساعت بعد گوشی همسرم زنگ خورد و با فاصله کوتاه در خونه باز و بسته شد. مطمئن شدم خبریه و سریع رفتم بیرون تا سر از کارش دربیارم. تا رسیدم تو حال در اتاق بسته شد. سعی کردم از پشت در صداشونو بشنوم ولی فقط صدای پچپچ نامفهومی میومد. دیگه طاقت نیاوردم و درو باز کردم.
https://eitaa.com/joinchat/380371634Cf73f12d7b8
باورم نمیشد ..😭🤦🏻♀👆
#داستانهای_شگفت
در آبان 1347 مطابق با سال 1388 ه.ق، هنگام تشرف به عتبات در نجف اشرف، روزى به اتفاق جناب آقاى "سيد احمد نجفى خراسانى" به زيارت قبر جناب "ميثم تمّار" [از یاران نزدیک حضرت علی علیه السلام] مشرّف شديم
،
🔸آنجا خادمى بود كه به ما محبت كرد و چاى آورد و بابت آن هيچ پولی از ما قبول نكرد وگفت: "حق خدمت را خود جناب ميثم به من مىرساند و من چند سال است كه اينجا خدمتگزار قبر شريفش هستم، هر از چندى در خواب گوشهاى از زمين مخروبه كوفه را به من نشان مى دهد و من آنجا را حفر مى كنم، سكهاى مىيابم آن را مى فروشم و تا مدتى معيشت مىنمايم..."
🔹و يكى از همان سكه هايى كه به دست آورده بود را به ما نشان داد و آن سكه، سبز رنگ و از ريال ايرانى كوچكتر بود و به خط كوفى، كلمه طيبه "توحيد" بر آن نقش بسته بود...
#داستانهای_شگفت
#ازدواج ۱
بچه بودم و یادمه که مامان بابام با هم کنار نمیومدن بارها توی دعواهاشون میگفتن که اگر سعیده نبود طلاق میگرفتیم با این حرفشون من حس سر خوردگی شدیدی داشتم
ی شب که خوابیده بودم تو بغل فاطمه خواهر بزرگترم خوابیده بودم ازش پرسیدم چرا همش میگن من مانع طلاقشون شدم؟
با ارامش گفت مامان بابا میخواستن طلاق بگیرن اما مامان تو دادگاه فهمید تورو بارداره و نتونستن جدا بشن اما تو اهمیت نده مهم اینه الان کنار منی
چند سالی از اون شب گذشت و بالاخره تو سن نوجوونیم مامان و بابام طلاق گرفتن بعد از طلاق ما موندیم پیش پدرم و اونم با ی خانم ازدواج کرد انتظاز داشتم نامادریم بدجنس باشه اما برعکس خیلی مهربون و دلسوز بود و در کنارش ارامش داشتیم مامانمم بلافاصله بعد از طلاق ازدواج کرد و گلا رفت فقط گاهی به دیدن ما میومد
روبروی خونه ما ی خونه بود که ی دختر همسن من داشتن به نام پروانه منو پروانه مثل خواهر بودیم گاهی شب ها هم کنار هم میخوابیدیم
هر روز که از مدرسه میخواستیم با پروانه بیایم خونه ی پسر موتوری میافتاد دنبالمون هیچ وقت جرات نمیکردم برگروم و نگاهش کنم تا اینکه
ادامه دارد
کپی حرام
کلید خوشبختی
#ازدواج ۱ بچه بودم و یادمه که مامان بابام با هم کنار نمیومدن بارها توی دعواهاشون میگفتن که اگر سعید
#ازدواج ۲
تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم نترسم و ببینم کیه این آدمی که دنبالمه برگشتم عقب و نگاهش کردم
دیدم پسری با پیراهن زرد صورت سبزه با موهای موج دار روی موتور نشسته و با لبخند بهم خیره شده
اخمی کردم و بدون توجه بهش کلید انداختم رفتم داخل حیاط از خودم بخوام بگم دختر خیلی مغروری بودم که اصلا به هیچ پسری توجه نداشتم درسم خوب بود ولی خیلی شیطون بودم توی مدرسه اونموقع کلاس زبان هم میرفتم خلاصه از اون روز به بعد که نگاهش کردم هرجا میرفتم دنبالم میومد. دیگه از دستش کلافه بودم
چون من گوشی نداشتم. بنابراین به طریقی شماره ی دوست صمیمیم رو پیدا کرده بود و دائم برام پیغام میفرستاد
منم به پروانه میگفتم حتی یه کلمه ام جوابش رو نده فقط بلاکش کن اما هر روز با یه اکانت جدید توی تلگرام پیام میداد.
خیلی برای خودم ارزش قائل بودم اصلا نمیخواستم درگیر همچین روابطی بشم. بخصوص که بچه ی طلاق بودم دلم نمیخواست توی محله کوچیکمون بپیچه من با کسی دوست شدم و آبرو ریزی بشه و بگن خانواده بالای سرش نبوده
خلاصه از من انکار از اون اصرار اسمش حمید بود توی امتحانهای خرداد ماه بودیم که با دوستم فاطمه رفتیم جزوه کپی کنیم توی یک کوچه ی خلوت جلومون رو گرفت و گفت
تا شمارتو ندی نمیرم
خیلی عصبانی شدم و همزمان استرس هم گرفته بودم یادمه حتی یک بار هم توی صورتش نگاه نکردم با صدای بلند گفتم برو کنار
اما نمیرفت حالم داشت بد میشد می ترسیدم اتفاقی بیفته تا صدای فاطمه رو شنیدم که با جدیت بهش گفت: داری اذیتش میکنی برو و گرنه میزنم توی گوشت
حميد لبخند تمسخر آمیزی زد و گفت گفت: بزن ولی شماره ام رو باید بگیره
نفهمیدم چیشد که یک دفعه فاطمه با تمام وجود خوابوند توی صورتش هینی کردم و همون لحظه چشمم افتاد به صورتش که جای انگشتهای فاطمه روش مونده بود.
صورتش از عصبانیت سرخ شده بود و مشخص بود داره خودش رو کنترل میکنه
اما کم نیاورد. شماره اش رو به زور داد به فاطمه که بده به من نگاهی گذرا بهم انداخت و سوار موتورش شد و رفت
ادامه دارد
کپی حرام
کلید خوشبختی
#ازدواج ۲ تا اینکه یک روز تصمیم گرفتم نترسم و ببینم کیه این آدمی که دنبالمه برگشتم عقب و نگاهش کردم
#ازدواج ۳
ی روز پروانه هراسان اومد سراغم پرسیدم
چی شده؟ چرا این شکلی ای؟ دستم رو کشید و منو برد سمت خودش آروم کنار گوشم گفت:
سعیده توروخدا این خط رو با این شماره بگیر یک زنگ به حمید بزن هر روز به من پیام .میده میترسم بابام اینا بفهمن
گفتم: خب بهش بگو من نمیخوامش
دندونهاش رو بهم فشرد و گفت:
هزار بار گفتم اما میگه باید خود سعیده بهم بگه نمیخوامت
منم عصبانی شدم. نفس عمیقی کشیدم و شماره رو از دست پروانه گرفتم و گذاشتم بین صفحات کتابم شب شد و بابام اینا قرار شد برن شب نشینی خونه ی عموم منم قبل رفتن به بابام گفتم گوشیش رو بده میخوام به دختر خالم زنگ بزنم و راجعبه درسها ازش سوالی بپرسم خیلی بهم اعتماد داشتن
گوشی رو بدون هیچ حرفی داد و با زن بابام راهی خونه ی عموم شدن من موندم و شک و دو دلی که بالاخره دل رو زدم به دریا با استرس خط خودم رو گذاشتم داخل گوشی بابا و به حمید زنگ زدم قلبم داشت توی دهنم .میزد خیلی ازش عصبانی بودم باید دق و دلی مزاحمتهای این چند وقته رو روی سرش خالی میکردم
بوق چهارم که خورد صداش توی گوشم پیچید اصلا نذاشتم نفس بکشه سریع بهش پریدم و گفتم
چه فکری راجب من کردی فکر کردی من مثل بقيه دخترام من آبرو دارم اگه یک بار دیگه مزاحمم بشی به بابام میگم
دیدم آروم گفت: اجازه میدی منم حرف بزنم سعیده خانوم؟
از لحن آروم صداش جا خوردم و هیچی نگفتم شروع کرد به حرف زدن که من خیلی وقته دنبالتم. خیلی میخوامت نمیتونم از فکرت بیرون بیام و بیخیالت شم ببین ازت میخوام ناراحت نشی ولی بیا چند وقت باهم در ارتباط باشیم اگه بدی ازم دیدی یا خوشت نیومد یک خطه دیگه خاموشش کن و بعد برو پی زندگیت منم قول میدم دیگه مزاحمت نشم اما بهم فرصت بده خواهش میکنم
یک لحظه انگار داشتم قبول میکردم که یک حسی بهم گفت به خودت بیاد دوباره عزمم رو جزم کردم و گفتم اصلا فکرشم نکن
ادامه دارد
کپی حرام
هدایت شده از اطلاع رسانی گسترده حرفهای
کانال دوم ما افتتاح شد👆👆👆
مانتو عبایی بالا #فقط_125تومان
با حجاب باش و شیک پوش
#از_تبلیغ_دروغ_خسته شدی
کانال تولیدی براتون آوردم😘😘
آدرس حضوری کارگاه👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3814326527Cb90a228f79
https://eitaa.com/joinchat/3814326527Cb90a228f79
تعداد محدود بازدید حضوری هست سریع تر عضو بشید تا پر نشده
#پرو_درب منزل
#پرداخت_بعد_از_دریافت_جنس
🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦🟦
هدایت شده از ندای رضوان
به تعدادی خانم برای کاردر منزل نیازمندیم
برای بسته بندی مانتو
نوشتن بسته ها
ووکارتن کردن اجناس
حقوق روزانه ۶۰۰هزار تومان
هفته ای۵۰۰۰۰۰ میلیون تومان
ماهیانه ۴۰۰۰۰۰۰میلیون تومان
فرم درخواستی درلینک زیر👇
https://eitaa.com/joinchat/3814326527Cb90a228f79
دریافت درب منزل👆
وارد بشین فرم پر کنید☝️❌
🌸پرهیز_از_امتیاز_طلبی🌸
🌹پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله با عده ای از اصحاب خود به سفر رفته بودند. حضرت در بین راه دستور داد گوسفندی را ذبح کنند و غذایی تهیه نمایند.
🌱مردی گفت: کشتن گوسفند با من باشد، دیگری گفت: پوست کندن آن با من باشد سو می گفت: پختن آن را من به عهده می گیرم.
🌹پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود: من هم هیزم آن را آماده می کنم.
🌱اصحاب گفتند: با رسول اللّه! ما خود هیزم را جمع آوری خواهیم کرد.
🌹حضرت فرمود: می دانم که شما این کار را برای من انجام می دهید اما خدای عز و جل نمی پسندد که بنده اش خود را از اصحابش ممتاز کند آنگاه برخاست و برای آنها هیزم جمع آوری کرد.
📕محجة البیضاء، ج 4، ص 61
💚@sooyemalakout
هدایت شده از ندای رضوان
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⭕️ واکنش جالب آقای حیاتی گوینده خبر به دمنوش های لاغری موجود در بازار
سایت اصلی تنها دمنوش لاغری تضمینی با مجوز بهداشت👇🏻
https://landing.saamim.com/TXIWK
https://landing.saamim.com/TXIWK