eitaa logo
حسین خسروی 🇮🇷
3.9هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
1.6هزار ویدیو
17 فایل
کانال دکتر حسین خسروی (معاون دانشجویی دانشگاه صنعتی شاهرود) شناسه جهت ارتباط مستقیم (بعضی اوقات به دلیل حجم زیاد پیامها، دیر پاسخ داده میشه): @hosseinkh110 تبلیغ نداریم!
مشاهده در ایتا
دانلود
امین قدیممن قلبم برا بارون لک زده.mp3
زمان: حجم: 3M
بالاخره در روز میلاد حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، خداوند درهای رحمتش را گشود و صدای نم نم باران،  شاهرود رو زنده کرد.😍 الهی شکرت 🤲 شب زیارتی اباعبدالله علیه‌السلام رو با این نوحه سر کنید 💬 نظرات
سلام و درود اگر کسی مالک یا مدیر کانالهای crush و uncrush رو می‌شناسه، لطفا معرفی کنه. جایزه داره 😎 روح و روان برای دانشجوها نگذاشته... بالاخره یک روزی پیدا میشه و برای همیشه محروم از تحصیل خواهد شد 💬 نظرات
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهتر آن باشد که سر دلبران، گفته آید در حدیث دیگران صحبتهای جالب یک
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مرتفع‌ترین پُل خاورمیانه که تهران را به کرج وصل می‌کند صفر تا صد این پروژه توسط مهندسان ایرانی ساخته شده 🇮🇷
هدایت شده از خبر فوری سراسری
چند وقت قبل یکی از مسئولین نظام گفته بود چیه بعضیها میگن رهبری تنهاست! این حرف توهین به آقاست یعنی توان نداره با اینها برخورد کنه؟ بدون تعارف حقیقت اینه که نه! رهبری به تنهایی توان ندارن چون ملت باید حمایت و پشتیبانی کنن وگرنه در شرایطی که دشمن در کمین نشسته و هر حرکتی با پاسخ این زالوهای صاحب زر و زور و رسانه مواجه میشه که امنیت کشور و مردم رو به خطر میندازه فقط باید سکوت کرد چون همه ملت هنوز آگاه نیستن. آقا نمیتونن چون اونها آرامش و امنیت مملکت و مردم رو گروگان گرفتن. آقا پدر این ملت هست و باید خار در چشم و استخوان در گلو اوضاع رو رصد کنن و برای امنیت فرزندانشون فعلا سکوت کنن تا مردم هم مهیا بشن. ضمن اینکه دهها بار گفتن و هیچ کس توجه نکرد. "ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند" امروز یعنی "بیدار کردن ملت". دیگه گذشت اون زمان که در جنگ تحمیلی در جبهه ها، با یک اسلحه‌ی کلاش میتونستیم ثابت کنیم که: "خونی که در رگ‌ماست هدیه به رهبر ماست". جنس جنگ امروز و جنس حمایت و تبعیت امروز ما از ولی فقیه متفاوت شده قدم اول تبعیت از رهبری، افزایش آگاهی خودمون و آگاه کردن دیگران‌ست 📌 به بزرگترین کانال ایتا بپیوندید👇 @fori_sarasari
کفش و دخترک 👟💔 عصر پنجشنبه بود و مغازه کفش‌فروشی شلوغ. مردی میانسال با کاپشنی که رنگ و رویش رفته بود، دست دختربچه‌ی ۷-۸ ساله‌ای را گرفته بود و وارد شد. چشمان دخترک برق می‌زد. یک‌راست رفت سراغ کفش‌های صورتی چراغ‌دار که پشت ویترین دیده بود. دخترک با ذوق کفش را پوشید و شروع کرد به کوبیدن پاهایش روی زمین تا چراغ‌های پاشنه‌ی کفش روشن شود. خنده از لبش نمی‌افتاد. رو کرد به پدرش و گفت: «بابا! همین خوبه؟ همینه که قول داده بودی؟» پدر لبخند تلخی زد. آرام به سمت فروشنده رفت و قیمت را پرسید. فروشنده گفت: «۹۵۰ هزار تومان.» مرد انگار آب سردی رویش ریخته باشند، یخ کرد. دستش را بی‌اختیار روی جیبش گذاشت. می‌دانستم کل موجودی‌اش شاید به سیصد هزار تومان هم نرسد. به سمت دخترش برگشت. نمی‌دانست چطور بگوید «نه». زانو زد و آرام گفت: «دخترم... این کفش یکم برات تنگ نیست؟ انگار پات رو اذیت میکنه... بریم یه مدل دیگه ببینیم؟» دخترک با بغض گفت: «نه بابا، اندازه‌مه... به خدا پام راحته... قول میدم خرابش نکنم...» نگاه‌های سنگین مشتریان دیگر روی این پدر و دختر بود. پدر داشت خرد می‌شد. عرق سردی روی پیشانی‌اش نشسته بود. دست دخترش را گرفت تا با ناامیدی از مغازه بیرون بروند. ناگهان شاگرد مغازه که پسری جوان بود، با صدای بلند گفت: «آقا صبر کنید! اون کفش رو نذارید سر جاش!» همه برگشتند. پسر جوان با عجله دوید و جعبه کفش را از دست دختر گرفت و با حالتی جدی به صاحب‌کارش (فروشنده اصلی) گفت: «اوستا! این همون جفته که لنگه‌ش توی انبار زیر نور آفتاب رنگش یه پرده رفته بودا! همونی که زدیم تو لیست حراجیِ انبارگردانی.» بعد رو کرد به پدر و با صدایی که همه بشنوند گفت: «آقا شانس آوردید! این مدل چون تک‌سایز شده و یه ایراد جزئی رنگ داره (که اصلا معلوم نبود)، قیمتش شده ۱۸۰ هزار تومان. اگه نمی‌خواید بذارم برای مشتری بعدی؟» پدر با ناباوری به پسر جوان نگاه کرد. او می‌دانست کفش هیچ ایرادی ندارد. نگاهی به چشمان پسر انداخت و مهربانیِ زلال را در آن دید. با صدایی لرزان گفت: «بله... بله می‌خوایم.» پول را داد. وقتی داشتند می‌رفتند، دخترک خوشحال‌ترین بچه دنیا بود و پدر، با قامتی که انگار دوباره راست شده بود، دست دخترش را فشرد. موقع خروج، پدر برگشت و با نگاهی خیس از اشک، فقط یک بار سرش را برای شاگرد مغازه تکان داد. آن نگاه، هزاران کلمه تشکر داشت. بعد از رفتن آن‌ها، صاحب مغازه که تا آن لحظه ساکت بود، جلو رفت و به شاگردش گفت: «پسر! اون کفش سالم بود! چرا ضرر زدی به دخل؟» شاگرد لبخندی زد و گفت: «اوستا، اون کفش چراغش فقط زیر پای اون دختر روشن می‌شد، اما چراغ دلِ اون پدر، با این کار تا آخر عمر روشنه...❤️ مابه‌التفاوتش رو از حقوق خودم کم کنید.» صاحب مغازه اشک در چشمانش جمع شد، صورت شاگردش را بوسید و گفت: «امروز بهترین کاسبی عمرم را یادم دادی. حلالت باشد...» نتیجه اخلاقی: گاهی برای اینکه «دلی» نشکند، باید قانونی را شکست. بخشندگی فقط پول دادن نیست؛ گاهی «بهانه‌تراشی» برای حفظ آبروی یک انسان، بالاترین عبادت است.
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ ♨️ تصاویر زیبا و دیدنی از بارندگی در ساحل سرخ جزیره‌ی هرمز 🇮🇷
💬 رعایت ادب در ادبیات کلامی و نوشتاری، نشانی از رشد شخصیت ماست. کسی که با فحش و حرفهای ناشایست 👿، مقصود خودش رو منتقل می‌کنه، در درجه اول اعتبار خودش رو زیر سوال می‌بره و در مرتبه دوم به شعور مخاطبین توهین می‌کنه. فرق نمی‌کنه شفاهی باشه یا مکتوب، با شناسنامه باشه یا با شخصیت مجهول... 👌 حرف زشت، زشته. ممکنه چند واکنش خنده هم بگیری، لیکن چند برابرش اعتبارت رو از دست می‌دی. ممکنه کسی این رو اظهار نکنه، ولی در ذهنش امتیاز منفی و شخصیت بد دهان رو ثبت می‌کنه. دنیا هم خیلی کوچک و گرده. ادب مرد به ز دولت اوست 🌺