خزعبلات؛
هویزه، شلمچه، نهرخین، اروندرود/
راستش قرار نبود نهرخین رو بریم، واقعاً قسمتمون شد. چون شرایط رفتن به شلمچه توی شب و رفتن به شب های بله برون حاج حسین رو نداشتیم، تصمیم گرفته شد که به جاش بریم نهرخین به خاطر روایتگری حاج حسین یکتا.
نهرخین خیلی زیاد گرم بود و انگار که وسط مردادماه روی زمین های داغ نشسته بودیم و آفتاب پرقدرت به مغز سرمون میتابید.
آخرای صحبت حاج حسین بود که بهمون گفت بچهها بشینید با امام زمان حرف بزنید.
براش نامه بنویسید و توی آب بندازید. آب مهریه مادرشه و نامه رو به دستش میرسونه.
همینکه این حرف رو زد همه بلند شدیم و از بروشور هایی که بهمون داده بودن یه تیکه کاغذ کندیم و از هم دیگه خودکار قرض میگرفتیم تا برای امام زمان نامه بنویسیم و در نهایت همه کاغذ هامون رو تا زدیم و توی نهرخین انداختیم.
شب توی اروند شام فلافل سلف خوردیم و بعد از اون تا نیمههای شب رزم شب داشتیم و همونطور که خودمونو پتوپیچ کرده بودیم بین نیزارها میدویدیم.
بعدش برامون توی موکب چایی آتیشی درست کردن و تا جایی که میشد چایی خوردیم. داشتم هشتمین لیوان چایی رو میدادم بالا که شنیدم پسری که تو موکب داشت چایی میداد به رفیقش گفت داداش بسه دیگه چاییها تموم شد کم کم جمع کنیم بریم:)))
دیگه مجبور شدم از چاییها دل بکنم و برم بخوابم.
صبح هم سوار لندی گراف شدیم.
کنار اروند یه پسربچه به زور میخواست بهم خرچنگ و ستاره دریایی بفروشه و من اینجوری بودم که داداش بیخیال آخه خرچنگ زنده به چه دردم میخوره من خرچنگ پلو دوست ندارملسنفستقش😭😭