داشتیم با چندتا از دوستای مجازیم توی گروه صحبت میکردیم. شوهر یکیشون داره همراه با نیروی زمینی اعزام میشه و هر شب تو تهران وسط موشک بارون با دختر یک سالش میره تجمعات، شوهر اون یکی نظامیه و خالهی یکی دیگه از دوستام تازه از زیر آوار نجات پیدا کرده و بیمارستانه. ولی با همهی اینها تهش هممون بین صحبت هامون به این نتیجه رسیدیم که چقدر ته دلمون به این انقلاب قرصه، چقدر امیدواریم به پیروزی و توی قلبامون جایی برای ترس باقی نمونده.
اینها همش به برکت خونهای پاکیه که ریخته شده و این خون های پاک مارو پیروز خواهد کرد. انشالله.
ساعت یازده و نیم شب یه دختر کوچولو اومد پیش من و روی یه پاش وایستاده بود که خاله حتماً باید برام روی صورتم پروانه بکشی.
منم با یه قیافه درمونده نگاهش کردم و گفتم خاله آخه من که پروانه نکشیدم تا حالا دورت بگردم. میخوای برات یه موشک یا پرچم ایران بکشم؟
بغض کرد و دست و به سینه نشست و گفت نه من فقط پروانه میخوام.
هیچی دیگه یه پروانه هم با هر بدبختی ای که بود با تم رنگای پرچم برای خانوم خوشگله کشیدیم تا باهامون قهر نکنه.