داشتیم فوتبال دستی بازی میکردیم امیررضا(داداش کوچیکه) بهم گفتی آبجی تو بیا با من یار شو(هم تیمی) که مامانیو باهم دیگه شکست بدیم گفتم باشه عزیزم.
رفتم باهاش هم تیمی شدم تو دقیقه ی اول سه تا گل به خودی زدم بعد داداشم رو کرد بهم گفت آبجی تروخودا پاشو برو من یار نمیخوام دیگه خودم بهتر بازی میکنم😔😂😂😂.
خب چیکار کنم بازیم خوب نیستبطباسفاسفثخفث
خزعبلات؛
داشتیم فوتبال دستی بازی میکردیم امیررضا(داداش کوچیکه) بهم گفتی آبجی تو بیا با من یار شو(هم تیمی) که
دیگه هیچوقت تو بازی رام نمیدن🤣
خزعبلات؛
دیگه نمیخوام خواهرِ این الدنگا باشم کسی خواهر نمیخواد جدی؟ بیاد منو ببره😔😂
خواهرِ خوبی ام ، شبا که خوابید میام روتون پتو میکشم ، واستون غذا های خوشمزه درست میکنم ، خیلیم دوستون دارم و بوجی موجیتون میکنم ، همیشه مواظبتونم ، تازه گند کاری هاتونم ماس مالی میکنم ، پایه ی آتیش سوزوندنم هستم.
دیگه چی؟
ولی اینا قدرمو نمیدونن😔😂
نصف عمر منِ بیچاره هم به این گذشت که به خودم بقبولونم که تو احمق نبودی که اینقدر به فلان آدم اهمیت میدادی یا دوستش داشتی؛ در حالی که شاید باید خیلی ساده میپذیرفتم که بودم.
استرس اینو ندارم که کارامو انجام ندادم.
استرس اینو دارم که چرا برام مهم نیست که کارامو انجام ندادم؟
اونی که اولین بار از کنجد روغن گرفته چی فک کرده پیش خودش؟ چطوری دلت اومد؟ اون بچه جون نداره اصن:))