اونجا من کثیف ترین سبک زندگی رو امتحان کردم و واقعا لذت بردم.
خوابیدن رو تشک های سفیدی که رنگشون رو به قهوه ای میرفت.
رفتن به توالت هایی که شیلنگ نداشت و یه آفتابه کوچولو داشت که بخدا از پارچ دوغ خونه ی ما کوچیک تر بود من نمیدونم چرا عربا کلاً با شیلنگ مشکل دارن بابا بشینین باهم خصومتا رو برطرف کنین اینا چه کاریه عاخه😔😂
تازه بعضاً همین آفتابه رو هم نداشتن..
خوردن غذا و نوشیدنی های غیر بهداشتی✨
یه آقاهه بود اون وسط وایساده بود یه فنجون چینی دستش بود توی اون واسه همه قهوه میریخت فنجونش رو هم حتی یه آب نمیزد منم داشتم ترغیب میشدم که برم از اون فنجونی که شونصد نفر قبل از من توش قهوه خوردن قهوه عربی بخورم ولی دخترعمم به زور قانعم کرد که ممکنه یکی مریض باشه و توهم بگیری و این کثیف بازیا رو بزار کنار جان جدت😭😂
کلاً هر خوراکی ای که بقیه میگفتن اه و چقد کثیف و فلان من به سمتش یورش میبردم تا امتحانش کنم ببینم چجوریاس✨
این بچه های کوچولو انقد مظلومانه بهمون خوراکی تعارف میکردن که من دلم نمیومد نگیرم ازشون و حتی اگه دوست هم نداشتم به زور میدادم بالا اصراف نشه و نزدیک بود بالا بیارم😭😂
دیگه بعدش کم کم خودمو متقاعد میکردم که این کارو نکنم و هر وقت از کنارشون رد میشدم رومو میکردم اون طرف که نگاهم بهشون نیوفته و تو رودروایسی نمونم🥲😂
پیرزنای روستا اگه صورت آدمو پر از ماچای تف تفی نکنن انگار امتیاز این مرحله رو از دست میدن😭
تو روضه ی امشب داشتن کیک یزدی پخش میکردن..
یدونه برداشتم اما مزش با اون کیک یزدی ای که تو پیاده روی داغ داغ به دستمون میدادن زمین تا آسمون تفاوت داشت.
این بار که کیک یزدیو همراه با بغضم فرو دادم، ولی فکر نکنم دیگه دلم بخواد جایی کیک یزدی بخورم؛)))