این بچه های کوچولو انقد مظلومانه بهمون خوراکی تعارف میکردن که من دلم نمیومد نگیرم ازشون و حتی اگه دوست هم نداشتم به زور میدادم بالا اصراف نشه و نزدیک بود بالا بیارم😭😂
دیگه بعدش کم کم خودمو متقاعد میکردم که این کارو نکنم و هر وقت از کنارشون رد میشدم رومو میکردم اون طرف که نگاهم بهشون نیوفته و تو رودروایسی نمونم🥲😂
پیرزنای روستا اگه صورت آدمو پر از ماچای تف تفی نکنن انگار امتیاز این مرحله رو از دست میدن😭
تو روضه ی امشب داشتن کیک یزدی پخش میکردن..
یدونه برداشتم اما مزش با اون کیک یزدی ای که تو پیاده روی داغ داغ به دستمون میدادن زمین تا آسمون تفاوت داشت.
این بار که کیک یزدیو همراه با بغضم فرو دادم، ولی فکر نکنم دیگه دلم بخواد جایی کیک یزدی بخورم؛)))
خزعبلات؛
کاش ماهی بودم. نه قلبی نه مغزی نه احساسی فقط blub blub.
اون عروس دریاییه ghlop ghlop