eitaa logo
خزعبلات؛
274 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
227 ویدیو
4 فایل
ـ‌محزون ولی امیدوارـ بدون اکسیژن زنده میمانم، بدون چای هرگز. سبز باش و‌ سبز بمون' راستی یادت نره لبخند بزنی* https://daigo.ir/secret/685040610
مشاهده در ایتا
دانلود
خزعبلات؛
بعد اونجا وقتی میخواستم شروع کنم به تمیزکاری لباسامو با لباسای راحتی و کهنه تر عوض کردم بعد ایرپاد ت
مامانم ؛ با دخترایی که خل و چلن رفاقت نکنیا موقعیت : خودم سردسته‌ی همه خل‌وچل‌هام .
آدم وقتی میشینه پای درد‌ و دلِ یکی، تازه میفهمه چقدر توی زندگیش ناشکری میکنه..
امروز دوستمو دیدم و خب صبح خواب مونده بودم و بعدش بابام زنگ زد که دوستت اینجاست تو خودت هنوز خونه ای🤡 هیچی دیگه سریع صورتمو شستم و آماده شدم و اسنپ گرفتم رفتم پیشش تا ساعت دو بعد از ظهر کنار هم بودیم و یکسره حرف زدیم خیلی خوب بود:)
وقتی میبینم آدمای عزیزِ زندگیم دارن توی مشکلات و غم و غصه هاشون غرق میشن و من هیچ کاری از دستم بر نمیاد واسشون انجام بدم دلم میخواد بمیرم.
شمام بی دلیل یهو مرگ عزیزانتون رو تصور میکنین و در حد مرگ غصه میخورین و گریه میکنین یا فقط من از بچگی این جنون رو داشتم؟!
نمایشگاه❌ تراپی✅
امشب دو تا کتاب به قیمت مناسب خریدم و بسیار خرسندم.
کارما خیلی داره طولش میده من اسلحه می‌خوام.
قرمه‌سبزی رو گرم می‌کنی خوشمزه‌ست، سرد می‌خوری خوشمزه‌ست، قاطیش می‌کنی خوشمزه‌ست، جدا می‌خوری خوشمزه ست، یادش میفتی خوشمزه‌ست. آخه انقد با کمالات؟ انقد بزرگوار؟!
من همیشه از تغییر میترسیدم. همیشه انقدر نسبت به خونمون، وسایلم و حتی آدمای رندومی که تو زندگیم باهاشون برخورد داشتم وابستگی پیدا میکنم که بعداً کوچیک ترین تغییری در اونها میتونه روزها و ماه ها و سال ها غصه دارم کنه. مثلاً اون عطر خوشبویی که دو سال استفاده میکردم و بعد خیلی اتفاقی درش باز شد و ریخت توی کیفم یا اون صلوات شماری که با دوستم ست بود و گم شد یا اون گیره ی روسریم که به دوستم قرض دادم و گمش کرد.. جدایی از همه ی این چیزای کوچیک باعث آزارم شد و صد البته که جدایی از آدم ها به مراتب سخت تر و غم‌انگیز تر بوده برام.. و اما حالا که مجبورم از خونه ای که یازده سال توش زندگی کردم دل بکنم جونم قراره بالا بیاد. من نسبت به تمام در و دیوارای خونه حس تعلق و وابستگی دارم. من دلم واسه همسایه بغلی که همش ازمون چیز میز قرض میکنه تنگ میشه. حتی دلم واسه همسایه های بالایی که به جای پا سُم دارن هم تنگ میشه. دلم واسه آقای نگهبانیِ مجتمع که هر روز میرفتم ازش می‌پرسیدم پستچی امروز اومده یا نه هم تنگ میشه. من حتی دلم واسه پسر بچه ی همسایه‌ی پایینی هم که تو آسانسور با اشاره به من به مامانش گفت مامان اون خانومه(من*)روببین چقدر زشته، هم تنگ میشه. من حتی دلم واسه‌ی نونوایی بربریِ سر کوچه هم تنگ میشه. من میترسم از محیط جدیدی که قراره توش زندگی کنم؛ میترسم از آدمای جدیدی که قراره باهاشون ارتباط برقرار کنم؛ چطوری بگم؟ دوست ندارم هیچوقت خونمونو ترک کنم؛ دوست ندارم هیچوقت اون لباس قشنگه‌م کهنه بشه؛ دوست ندارم هیچوقت اون ادکلن خوشبوم تموم بشه؛ دوست ندارم هیچوقت ارتباطم با دوستام قطع بشه؛ دوست ندارم پدر مادرم پیر بشن؛ دوست ندارم بزرگ بشم.. دوست دارم همیشه همه چی دست نخورده و جاودانه باقی بمونه و این غیرِ ممکنه؛))