ایرپاد تو گوشم بود و داشتم تو آشپزخونه ظرفارو میشستم و کارارو میکردم یهو سرمو برگردوندم دیدم مامان و بابام دارن با خنده نگام میکنن میگم چیه چیشده؟
بابام برگشت به مامانم گفت میبینی زن؟ خدا نصیب نکنه الهی دخترمون وارد زندگی نباتی شده روحش رفته اون دنیا؛ این چرا همش تو هپروته؟😂😂😂😂
بابا سه ساعته داریم صدات میکنیم کجایی تو؟ حالا ماه رمضون که شد برو شبکه چار تعریف کن چیا دیدی اون دنیا🤡😂
اره جدیداً همش یه جای دیگم. انگار تو یه دنیای دیگه زندگی میکنم؛ فارغ از اتفاقایی که داره دورم میوفته، ایرپادو میزنم تو گوشم و میرم کارامو میکنم و تو خیالاتم سیر میکنم.
شما رو نمیدونم ولی من هنوز وقتی یه چیز جدید میگیرم واسه خودم، به زندگی دلخوش میشم.
تو خونه نشسته بودم و زانوهامو بغل کرده بودم و به در و دیوارای خونه نگاه میکردم که مامانم برگشت گفت بس کن دختر چرا یجوری به در و دیوار خونه نگاه میکنی انگار قراره دور از جونت بمیری؟
مامان نمیدونی که من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.
خزعبلات؛
من همیشه از تغییر میترسیدم. همیشه انقدر نسبت به خونمون، وسایلم و حتی آدمای رندومی که تو زندگیم باهاش
و تمام.
_شاید شروعی دوباره_
تا آرنج در انواع و اقسام موادهای شویندهی بازی و اسیدی قرار دارم و فکرکنم قراره بعدش پوست جدید در بیارم.
میبینم که روز تولدم با آغاز هفتهی وحدت یکی شده.
اینو یه نشونه در نظر میگیرم برای مبعوث شدن به پیامبری😔