تازه صبحا هم که میرفتم تو کلاس همیشه ورودی جانانه داشتم. مثلاً یهو میپریدم وسط کلاس و میگفتم سلامممممم صبحتون بخیررررر و بچه ها هم بهم میگفتن بس کن فلانی چرا همش عین خاله شادونه میای تو کلاس؟ ساعت هفت صبح این همه انرژی رو از کجا میاری؟
حالا قیافه خودشون ساعت هفت صبح شبیه مادر مرده ها بود و داشتن وا میرفتن😂
یهو به قدری ناراحت میشم و پرت میشم تو گودال غم و ناراحتی، انگار من نبودم که همین چندساعت پیش میخندیدم و میو.
انقدر بیکار و علاف بودم که فارغ از نتایج انتخاب رشته و ساعتای برگزاری کلاسای دانشگاه رفتم چند تا کلاس هنری ثبت نام کردم و از فردا هم میرم سرکار🌝
کاریه که شده، دیگه چیکارش میشه کرد؟ (بعد اینکه ۴ساعت بدون حرکت روی مبل نشسته بودم میرم بخوابم).
چیه این پاییز؟
همش انگار دارن تو دلت رخت میشورن و منتظر یه اتفاق بدی، استرس داری، اضطراب داری، بی دلیل ناراحتی و نمیدونی که چرا؟
انقد بدم میاد اینجا میام از غم و غصه حرف میزنمااا که حد نداره.
نمیدونم چجوری بگم ولی گاهی وقتا نوشتن آروم ترم میکنه برای همینم همیشه تایپ میکنم، میفرستم و بعدش پاک میکنم تا اون حس و حال بد به بقیه منتقل نشه خدایی نکرده
بمیرم واسه اون بچه هایی که منتظر بودن پدرشون از سر کار برگرده تا از اولین روز مدرسه واسش تعریف کنن ولی پدر با تابوت و بدنی سرد برگشت..
#طبس_تسلیت