خواب بعد از ظهر تو پاییز واقعاً بده.
یه حال کثافتی ام الان که همه جا تاریکه من از خواب بیدار شدم.
عاشق روزاییام که از شدت کار زیاد و خستگی تا سرمو میزارم رو بالش خوابم میبره و عجیب به جونم میچسبه این خواب.
احساس میکنم خیلی ارتباط گرفتن واسم سخت شده.
حتی الان هیچ دوست نسبتاً صمیمی هم تو کلاس ندارم که باهاش وقتای استراحتو بگذرونم.
خیلی حس بدیه جدی
امروز کارگاه طراحی داشتم.
همینطور که سر کلاس داشتم اجسامو طراحی میکردم، تو ذهنم به خودم میگفتم ببین تو از همه آدمایی که اینجان عقب تر و مبتدی تری..
بعد استاد اومد بالای سرم و یه نگاه به برگم انداخت و گفت آفرین. کارت چه خوب شده هاا
منو میگی؟ عین خری که بهش تیتاپ دادن ذوق کردم و ته دلم به خودم امیدوار شدم.
همه چی داره تقریباً اونجوری که میخوام پیش میره.
ولی نمیدونم چرا انقدر غمگینم. انگار هر چی بیشتر میگذره بیشتر احساس تنهایی میکنم و این حس تنهایی از عمق وجودم میاد.
چجوری بگم؟ انگار قلبم داره پاره میشه.