داشتم قبل از خواب برای امیررضا یه کتاب داستان میخوندم.
و داستان اینجوری تموم شد که پری دریایی قصه ما که عاشق شاهزاده شده بود و بخاطرش رفته بود پیش جادوگر تا اونو تبدیل به انسان کنه و بتونه با شاهزاده ازدواج کنه و پری دریایی هم در ازای این کار صداشو به جادوگر داده بود، بخاطر شاهزاده که با یکی دیگه ازدواج کرد خودکشی کرد و مرد.
آخه لامصبا این چه قصه ایه. حتی منم بعد از خوندنش افسردگی گرفتم چه برسه به اون بچه😭
خزعبلات؛
حوصله تعریف کردن ندارم ولی امروز صبح واقعاً داشتم از استرس میمردم و خیلی روزم بد شروع شد.
حالا که حوصله تعریف کردنم اومد میگم.
امروز ساعت ده کلاس داشتم منم چون بابام نبود که منو ببره خواستم با خط واحد برم دانشگاه و از ساعت نه و نیم نشستم تو خط واحدی که بعد از ظهرا باهاش از دانشگاه برمیگردم خونه و نمیدونستم که خط رفت و برگشت ممکنه باهم فرق داشته باشه چون تازگیا با خط اینور اونور میرم و زیاد آشنا نیستم.
آقا این خط واحد بعد از کلی معطلی راه افتاد و تمام ایستگاه های دانشگاه های یزد ایستاد و تو آخرین ایستگاه جلوی اون یکی شعبه از دانشگاه علم و هنر ایستاد منم چون دیگه کسی توی خط نبود و اخرین ایستگاه بود پیاده شدم و بعد تازه فهمیدم ای داد بیداد خطو کلاً اشتباهی سوار شدم و الان نیم ساعت از کلاسم گذشته و منم یه جایی دور از دانشگاه خودمم. تازه شارژ هم ندارم به کسی زنگ بزنم.
خلاصه خداروشکر که اینترنت و پول نقد داشتم و سریع اسنپ گرفتم و با یه بدبختی ای خودمو رسوندم دانشگاه ولی خیلی بد بود واقعاً نزدیک بود همونجا از شدت استرس بزنم زیر گریه.
هدایت شده از - عبدالرضای بیبصیرت -
از اب و هوای اینجا همینقدر بگم که ظهرا تیشرت و کولر شبا بافت و پکیج🎀
زنگ هشدارم واسه نماز صبح تیتراژ اول باب اسفنجییه.
یهو میبینی ساعت پنج و نیم صبح از زیر بالشتم یکی با صدای بلند میگه حاضرین بچه هااااااا بله ناخدااااااا عوووووو اون میاد بیرون با خوشحالیییییی
باباسفنجی💅🏻
واکنش مامان بابام اون لحظه ای که تو تاریکی و سکوت این صدا پخش میشه: