زمان هم دیگه برکت نداره.
نمیفهمی کی شب میشه، کی اخر هفته میشه، کی وارد ماه بعد شدی، اصلا کی سال تموممیشه.
بُعد زمان رو از دست دادیم انگار.
خیلی نسبت به همه چیز حس بدی دارم.
همش توی ذهنم سناریو های وحشتناک و مرگ عزیزانم رو تصور میکنم و واقعاً دارم بابت این موضوع اذیت میشم.
امروز رفتم بابا بزرگم که تازه از بیمارستان مرخص شده رو دیدم. موقعی که دستای لرزونشو تو دستام گرفتم به زور بغضمو مهار کردم و بهش لبخند زدم ولی ته دلم یه حسی میگفت شاید این آخرین باری باشه که دستاشو میگیری یا صورتشو میبوسی.
نمیدونم ولی خیلی بابتش نگرانم.
لطفاً براش دعا کنید.