انگار با یه عالمه غریبه اومدم مهمونی.
باهم چایی خوردیم و الانم منتظریم سوپ مرغ و شولی ای که باهم پختیم آماده بشه تا بخوریم😭💘
خزعبلات؛
انگار با یه عالمه غریبه اومدم مهمونی. باهم چایی خوردیم و الانم منتظریم سوپ مرغ و شولی ای که باهم پخت
یه خانوم مسن و مهربون با یه عینک گردالو روی چشمش داره بهمون دستور پخت رو میگه و همه خانوما دفتر به دست نشستن تا بنویسن.
همین خانومه که بهمون یاد میده کلاس های دسر و این چیزام برگزار میکنه ولی اصلا بهش نمیخوره مثلاً پاناکوتا بلد باشه و به بقیه یاد بده. خیلی گوگولوعه🤏🏻
خزعبلات؛
یه خانوم مسن و مهربون با یه عینک گردالو روی چشمش داره بهمون دستور پخت رو میگه و همه خانوما دفتر به
مثلاً میاد میگه خانومیا الان باید مرغو خرد کنیم و به بقیه مواد اضافه کنیم. اگوری پگوری😭😭😂
خزعبلات؛
روزِ خوبی بود در کل💘 خداروشکر
یعنی جوری بود که اصلاً فرصت اورثینگ و غصه خوردن برای موضوعات مسخره رو نداشتم و همین نکتهی مثبت امروز بود.
ساعت ۵ یهو هوا تاریک میشه ماه درمیاد. ادم نمیدونه باید بخوابه، شام بخوره یا زوزه بکشه؟
هوا یجوری دلگیره که دلم میخواد چادرمو بندازم رو سرم دوتا بچه هامو بزنم زیربغلم برم زندان ملاقات شوهرم.