یه مرد جوونی اومد در مغازه
یه دستمال یزدی دور گردنش بود یه سیگارم تو دستش
رو لباسشم عکس شهید حججی رو با نوار چسب چسبونده بود
حالا بعدش میام ویس میدم تعریف میکنم چیا گفت
انقد دری وری گفت که هم ترسیده بودم هم به زور جلوی خندمو گرفته بودم
خزعبلات؛
حالا بعدش میام ویس میدم تعریف میکنم چیا گفت انقد دری وری گفت که هم ترسیده بودم هم به زور جلوی خندمو
حوصله ندارم ویس بدم دیگه
تو همون تلگرام تعریف کردم واسه بچه ها دهنم خشک شد دیگه حال ندارم دوباره تعریف کنم