داشتم از پله ها میرفتم پایین یهو دیدم یه پسره رو اون قسمت کنار پله ها که شیب داره و نرده ماننده داره ویژژژژژژ میاد پایین و سرسره بازی میکنه:]
دانشگاه خیلی خوبه بچه ها حتماً نصب کنید.
بیست دقیقهس نشستم تو ایستگاه خط ولی خط نیومد وگفتن امروز کلاً خط دانشگاه نیومده و احتمالاً کلاً نیاد. منم پول نقد همراهم نیست اسنپ بگیرم شارژم ندارم که به کسی زنگ بزنم بیاد دنبالم.
نه بابا گریه چیه:»
خزعبلات؛
پیاده اومدم همون کتابخونه ای که پارسال همش پلاس بودم و انگار خونه دومم شده بود.
حس عجیبیه.
هیچکدوم از اون آدمای آشنا و دوستای کتابخونه ایم رو دیگه نمیبینم و تازه اون میز و صندلی های چوبی خوشگل رو هم جمع کردن و به جاش ازین میزای ادایی آوردن که خیلی فضارو دلگیر کرده.
ناراحت شدم که دیگه کتابخونهی مورد علاقم نیست.
بچه ها همین الان یهویی به یه نتیجه ای رسیدم اونم اینکه شوهر طنز تمام ماجراست.
یعنی شوهر نباید زیاد قیافه داشته باشه وخوشگل باشه فقط باید بامزه باشه کنارش بخندی😭😂