دیشب ساعت هفت شب آلارم گذاشتم یه ساعت دیگه پاشم درس بخونم و اینا بعد وقتی بیدار شدم دیدم پنج صبحه🤡
خزعبلات؛
مدیریت زمان و برنامه ریزی جلسه اول؛
هر وقت این یکیو گوش کردین بگین جلسه دومش رو هم براتون بزارم
وقتی قهوه میخورم یجوری بهم استرس وارد میشه و تپش قلب میگیرم که انگار بچه هام تو خونه تنهان، شوهرم تو راه تصادف کرده و غذام رو گازه و یادم رفته زیرشو خاموش کنم.
نشستم وسط اتاق دارم پیاز طراحی میکنم داداشم خواست مزه بریزه پیازه رو برداشت دُمشو کند منم با بغض نشستم به گوشه اتاق خیره شدم.
انقد یهو ناراحت شدم که خودش فهمیده چه گندی زده داره با چسب رازی دم پیازه رو میچسبونه
بخاطر چند تا دانشجوی احمق استاد باهامون سر لج افتاده و گفته اگه برای فردا بیست تا طرح نکشیده باشین اصلا نیاید سر کلاس:))
الان چه گلی به سرم بگیرم؟
تا حالا سه تا کشیدم فقط و دیگه واقعا چیزی تو خونه نمونده که تا حالا نکشیده باشم.
کاش استاد بفهمه که من خودم یه اثر هنری ام و نیاز ندارم پنجاه تا طرح واسه ژوژمانم تحویل بدم💅🏻
اخرِشب خیلی اروم و امنه.
کسی باهات کاری نداره، چه ناراحت باشی چه خوشحال میتونی هرکاری که دوست داری رو بدون نگرانی انجام بدی.
فقط خودتی و خودت..