eitaa logo
خزعبلات؛
274 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
227 ویدیو
4 فایل
ـ‌محزون ولی امیدوارـ بدون اکسیژن زنده میمانم، بدون چای هرگز. سبز باش و‌ سبز بمون' راستی یادت نره لبخند بزنی* https://daigo.ir/secret/685040610
مشاهده در ایتا
دانلود
زمان: حجم: 96.8K
مامانم گفت میخوام برم بیرون کار دارم. واکنش داداشای دلقکم همون لحظه: پ.ن دارن روضه میخونن و گریه میکنن😭😂
:)
اگر به زندگی حضرت ام‌البنین(س) نگاه کنیم، متوجه میشیم ایشون از بسیاری از معیارای عصر خودشون پیروی نکردن! زمانی که باکلاس نبود که دختر عرب اسب‌سواری بدونه، ایشون انگار از شمشیر بعنوان اکسسوری استفاده میکرد! اولین معلمِ رزمِ حضرت‌عباس خودش بود اصلا! پایه‌ی دلاوری‌های عباس تو جنگ‌ها رو ام‌البنین بنا نهاد! ازدواج نکردن با مردِ پولدار و مشهوری مثل معاویه، وقتی پولدار بودن مرد مهمترین بود! ازدواج کردن تو ۱۸سالگی، اونم وقتی ۱۶ساله‌ها سن‌بالا محسوب میشدن! دیر بچه‌دار شدن اونم وقتی زن باید تا یک‌سال بعد ازدواج بچه می‌آورد وگرنه مشکل داشت! مهریه نخواستن از امیرالمومنین(ع) اونم وقتی مهریه‌ برای زن خیلی مهم بود و ایشون هم پیشنهادای اعجاب‌آور داشتن! اهمیت دادن به بچه‌های همسرِ ازدنیا رفته‌ی علی(ع) بیشتر از بچه‌های خودشون، وقتی رسم جامعه این بود که قدرت و ارج بچه تو خانواده به قدرت و حیات مادرشه! کلیشه‌ی ازدواج کردن بعد فوت همسر بین اعراب و... . نکته اینجاست پشت‌پا زدن به این کلیشه‌ها از سمت ایشون، یک مبارزه‌ی کورکورانه و فمنیستی مثل برخی زنان امروز نبود؛ بلکه اکت‌های آگاهانه و بیدار و به‌نوعی از خود گذشتگی برای در راه خدا گام برداشتن بود... . بابونهـ
منو این همه خوشبختی محاله محاله محالهههههههههههههههه
هوایِ سرد، تختِ کنار پریز برق، لایِ پتو، کنارِ بخاری، اتاقِ ساکت(اگه جرثقیل های تو کوچه که معلوم نیست دارن چه غلطی میکنن این وقت شب، بزارن)، فردا هم تعطیل چی از این لذت بخش تر؟
در اصل چیزی که تو این سرما باید تعطیل شه مثانمه.
اوجِ خلاقیتم در فروشندگی:
یکی از علائم بزرگسالی اینه که قبلا من در برابر دادن این «🤣» ایموجی مقاومت میکردم، الان برام مهم نیست.
احساس میکنم خیلی خیلی زیاد اینجا حرف میزنم و از دستم خسته شدین چون مثل قبل هم پیاما زود سین نمیخوره . انقدری که اینجا حرف میزنم تو دنیای واقعی با کسی حرف نمیزنم😭😂
حوصله نداشتم واسه داداشم قبل از خواب کتاب داستان بخونم برای همین یه داستان صوتی واسش گذاشتم و خودمم کنارش دراز کشیدم تا بخوابه. جونم براتون بگه که پلکام روی هم رفت و داشتم خواب هشتمین پادشاه رو میدیدم که امیررضا با تکون های متوالی بیدارم کرد و گفت آجی پاشو یه قصه دیگه خودت برام بخون من از این قصه ها خوشم نمیاد. خو بچه تو چرا هنوز نخوابیدی؟ من خوابم برد ولی تو نه:)))