خوابی که میدونی بعد بیدار شدنت باید درس بخونی، خواب نیست که! مثال بارزی از ظلم، جنایت، شکنجه و کابوسه.
نمیدونم شاید این حرفایی که میخوام بزنم خیلی کلیشه ای به نظر بیاد ولی دوست دارم که بگمشون.
این واقعا عادیه که گاهی وقتا خیلی غر غرو بشیم یا حوصله هیچکسو نداشته باشیم؛ پیوی هامونو سین نزنیم و جواب تلفن هیچکس رو ندیم؛ از خونه بیرون نریم و از مهمونی تنفر پیدا کنیم.
اصلا ممکنه یه مشکل بزرگ یا حتی کوچیک برامون پیش اومده باشه که باعث این حال بد شده باشه که مثلا حس کنی الان ممکنه از شدت غم قلبت پاره بشه یا حس کنی الان سیل اشکات ممکنه اتاقتو ببره.
خلاصه دلیل این حال بد میتونه هر چیزی باشه مثل تغییرات هرمونی، مشکلات خانوادگی یا تحصیلی یا اصلا این مشکل توی روابطی که با آدمای اطرافمون داریم باشه یا حتی اگه هیچکدوم از اینا هم نباشه ممکنه یه لحظه فکر کنی که خودتو گم کردی و خودِ واقعیت نیستی. ممکنه بخوای خودتو تغییر بدی چون این مَن رو دوست نداری!
بزار یه چیزی بهت بگم، غوطه ور شدن توی غم و ناراحتی آسونه؛ اگه بتونی خودتو از این لجنزارِ غم و غصه بکشی بیرون، اونوقت میتونی به خودت افتخار کنی چون اینجا میشه گفت واقعا هنر کردی.
پس پاشو و خودتو از این وضعیت نجات بده چون هیچکس نمیتونه تورو از این وضعیت نجات بده حتی اگه تراپیستت هم باشه تا خودت از ته دلت نخوای، نمیتونه واست کاری انجام بده.
«اگه نیاز داشتی با یه نفر صحبت کنی، آیدیم توی بیو هست اگرم نخواستی میتونیم تو ناشناس صحبت کنیم»