جوری نگاهم کن که با نگاهت بمیرم و زنده شوم ؛
جوری نگاهم کن که هرگاه حالم خوب نبود نگاه تو تسکین دهنده دردم باشد .
من با تو من میشود من با نگاه تو زندهام پس بنشین و بگذار در چشمانت بمیرم .
صدایت میزنم ، سکوت میشنوم
نگاهت میکنم ، چشم میبندی
چه شد که دستهایمان اینگونه با فاصلهها انس گرفت ؟
چه شد که این گونه گمت کردم ، گم شدم
چه شد که گم شدیم ؟