یک خانه را نابود کردی ، که پنجرهای را از یاد ببری .
بی آنکه بدانی آن خانه من بودم .
چایی یه جوری خوبه
که میگه همهی غصههات با من
اصلا ” قهوه ” هم که خسته میشه
واسه خودش یه چایی میریزه .
جایی که دلتنگی از حد بگذرد ، چشم ها به حرف می آیند ، با الفبای اشک ، آرام و بی صدا .