هدایت شده از - پـنــاه ☫
جمعه ها را همه از بس که شمردم بی تو ، بغض خود را وسط سینه فشردم بی تو ، بس که هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد ، دل به دریای غم و غصه سپردم بی تو ، تا به اینجا که به درد تو نخوردم آقا ، هیچ وقت از ته دل غصه نخوردم بی تو ، چاره ای کن، گره افتاده به کار دل من ، راهی از کار دلم پیش نبردم بی تو ، سالها می شود از خویش سؤالی دارم ، من اگر منتظرم از چه نمردم بی تو ؟ با حساب دل خود هرچه نوشتم دیدم ، من از این زندگیَم سود نبردم بی تو ، گذری کن به مزارم به خدا محتاجم ، من اگر سر به دل خاک سپردم بی تو ..
هرآنکه تلخی دوری چشید ، قدر شیرینی رسیدن را بیشتر دانست ؛
چه خوش است آن لحظه که پس از شبهای بلند انتظار ،
صبح وصال از راه برسد و تمام رنج فراق را به یک نگاه از یاد ببرد .