نتوانستم ، که بگویم دلم اینجا مانده است .
من پیِ گم شدهام آمدهام، من ارغوانم را میخواهم .
آه ، در خانهٔ خود بیگانهام ، آن سوی پنجره وای... ارغوان داشت نگاهم میکرد .
چترها را باید بست. زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را زیر باران باید برد. با همه مردمِ شهر زیرِ باران باید رفت . دوست را زیر باران باید دید . عشق را زیر باران باید جست . زیر باران باید بازی کرد . زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد، نیلوفر کاشت.
زندگی تَر شدن پی در پی .
زندگی آب تنی کردن در حوضچهٔ اکنون است .
چنان زندگی را سخت گرفته ایم گویی سال ها قرار است باشیم!
کاش یاد بگیریم، رها کنیم، بگذریم گاهی باید رفت…
دل به ساحل نبندیم ، باید تن به آب زد…
ما به آرزوهایمان یک رسیدن بدهکاریم…
زندگی کوتاه است!
شاید، فرصتی نیست تا عکسی شویم یادگاری بر روی طاقچه ای که هر روز گردگیریمان کنند!
پس در لحظه زندگی کنید و شاکر داشته هایتان باشید ☕️.