کاش می شد تمامِ آدم های غمگین و تنهایِ جهان را در آغوش کشید ، برایشان چای ریخت ، کنارشان نشست و با چند کلامِ ساده ، به لحظاتشان رنگِ آرامش پاشید و حالشان را خوب کرد .
کاش می شد این را قاطعانه و آرام در گوشِ تمامِ آدم ها گفت ؛
که غم و اندوه ، رفتنی است و روزهایِ خوب در راه اند ، که حالِ همه مان خوب خواهد شد …
نتوانستم ، که بگویم دلم اینجا مانده است .
من پیِ گم شدهام آمدهام، من ارغوانم را میخواهم .
آه ، در خانهٔ خود بیگانهام ، آن سوی پنجره وای... ارغوان داشت نگاهم میکرد .
چترها را باید بست. زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را زیر باران باید برد. با همه مردمِ شهر زیرِ باران باید رفت . دوست را زیر باران باید دید . عشق را زیر باران باید جست . زیر باران باید بازی کرد . زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد، نیلوفر کاشت.
زندگی تَر شدن پی در پی .
زندگی آب تنی کردن در حوضچهٔ اکنون است .