صبحانهای با طعم طلوع
مثل عروسی که دامن خودش رو روی زمین پهن کرده باشه برف همه جا را سفیدپوش کرده بود. سفید سفید. با هر قدم نوای دلنشینی از غژ غژ شنیده میشد. وقتی هم که صداش توی کوه میپیچید زیبایی و لذت شنیدنش رو چندین برابر میکرد.
سرقدم خانمی بلندقد با کاپشن پر، کلاه و کفش قرمز بود که عینک سفیدی بزرگی به چشم داشت. بقیه افراد گروه هم توی یه ردیف پشت سرش میرفتن.
از ته گروه یکی داد زد: خانم مرادی آقای کلهر میگه برای صبحونه واستا.
آقای کلهر مرد نسبتا کوتاه، چهارشونه با عضلات بازو و پاهایی قوی بود که یه کمی عقبتر همپای دو تا از بچهها آروم میآمدن. آقای کلهر مربی برنامهها بود. مردی با ادب و با اخلاق که همه دوستش داشتن.
خانم مرادی نگاهی به اطراف انداخت و گفت: اینجا جا نمیشه. جا برای نشستن نیست. یه کم جلوتر فضا بازتره. میرم جلوتر.
پسری که داد زده بود شونههاش رو بالا انداخت و چیزی نگفت. برگشت داد زد آقای کلهر خانم مرادی میگه میره جلوتر اینجا جا نی.
دوباره گروه راه افتاد. بعد از یه پیچ کوتاه رسیدن به یه دشت کوچک.
سرقدم ایستاد. گفت: همین جا خوبه، اینجا صبحونه میخوریم.
هر کسی یه گوشه دنجی رو انتخاب کرد و نشست.
آن دور دورا پشت کوهها سرخی کوچیکی داشت خودش رو یواش یواش از کوه بالامیکشید و هر چی بالاتر میومد آسمون قرمزتر میشد. اینقدر که شک میکردی این طلوعه یا غروب. وقتی آن سرخی خودش رو بالا کشید آسمون کاملا سرخ شده و بود و صورت خورشید گل انداخته بود بعد یواش یواش نور جای سرخی رو گرفت همه جا رو روشن کرد تا به خودت بگی آها الان طلوعه ببین همه جا داره روشن میشه.
آقای کلهر با دوتا از خانمها رسیدن و نشستن برای صبحانه. صبحانهای با طعم طلوع.
هنوز سرخی گونههای خورشید تموم نشده بود که مربی گفت: جمع کنید حرکت میکنیم. گروه لوازمشون رو جمع کردن. کولههاشون رو انداختن روی دوششون و مرتب به خط شدن. سرقدم رفت اول صف ایستاد. گفت: یامهدی.
گروه حرکت کرد و به راهش ادامه داد اما این بار نه در تاریکی بلکه زیر نور روشنایی خورشید.
@khtkhati
🔻اینجا اسرائیل🔻
صدای ما را از سرزمین آزاد اسرائیل میشنوید. امروز هفتم اکتبر، حملات شدیدی علیه اسرائیل از غزه شروع شد.
کودکان و زنان ما وحشت کردند. حتی سگهای ما از خانه بیرون نيامدند. صدای آژیر در تمامی سرزمینهای اسراییل شنیده شد. مردم مظلوم اسرائیل برای در امان ماندن از موشکهای قسام هراسان به پناهگاهها رفتند. پدافندهای هوایی اسرائیل دائما موشکهای آنها را به سمت خوشان یعنی غزه باز میگرداندند اين قدرت گنبدهای آهنین اسرائیل است.
دفاع حق اسرائیل است. آنها شروع کننده جنگ بودند و از منظر حقوقی مسئولیت شروع این جنگ با آنهاست و مردم مظلوم اسرائیل خواهان اشد مجازات برای آنها هستند.
همچنین ارتش اسرائیل در اقدامی خیرخواهانه برای جلوگیری از نفوذ تروریسم تمامی لولههای آب و منابع آبی غزه را تا اطلاع ثانوی مسدود کرد تا از آنها برای خاموش کردن موشکهای بازپرتاب شده خودشان استفاده کنند.
این محدودیت آنقدر برای آنها مفید بود که از آنها مبتکر و مخترع ساخت. آنها چادر درست کردند و در سرمای دلپذیر زمستان روزههای خودشان را آزادانه افطار کردند. آنها از گل، آب استخراج نمودند بدون پرداخت مالیات به دولت اسرائیل. دولت اسرائیل هم در اقدامی سخاوتمندانه و بشردوستانه این کار آنها را ندیده گرفت و چشمپوشی کرد.
خبرها را از شبکه بدون سانسور اسرائیل دنبال نمایید.
@khtkhati
او تشـــــنه است
پرده که کنار رفت داخل چادر رو بهتر میتوانستم ببینم. کف آن را با پتو پوشانده بودند. در گوشهای از چادر مردی با گرمکن قرمز رنگی به چوب چادر تکیه داده بود. زیپ گرمکنش را تا بالای گردن، نزدیک گلو بسته بود. پاهایش را توی شکمش جمع و با دستهایش زانوهایش را نگه داشته بود. سرش را روی زانوهایش گذاشته و به گوشهای خیره شده بود.
روبهروی مرد زنی با لباس بافتنی و دامنی بلند روی زانوهایش کودکی را خوابانده و تکان میداد. هر چه صدای گریه کودک بیشترمیشد پاهای زن هم تندتر تاب میخورد. از میان دل تاریکی چادر، سیاهیای جلو آمد. دخترکی با موهای پریشان به مادر چسبید. دستهایش را دور گردن مادر انداخت. لبهای کوچک قرمزش ترک ترک شده بود.
زینب جان. چی شده مامان؟
میبینی که داداش علی روی پامه!
دخترک در چشمان مادر نگاه کرد. سرش را روی سینه مادر گذاشت. مادر او را بغل کرد و با انگشت لبان خشک و چاکچاکش را نوازش کرد. گریه علی بلندتر شد. دیگر کلافه شده بود آرام نمیشد که نمیشد. نیمنگاهی به مردش انداخت. در سکوت چادر، حرفهای ناگفته را فقط با چشمانشان زدند.
انگار که فکری به ذهنش رسیده باشد. بلند شد و آستین دستها را تا آرنج و پاچههای شلوارش را تا زانو بالا زد. از چادر بیرون آمد.
بالای سرم ایستاد. ترسیده بودم. همه ما ترسیدیم من و دوستانم. دمپاییهای پلاستیکی به پا داشت. دستها و پاهایش از سرما مثل لبو قرمز شده بودند. روی زانوهایش نشست. خم شد و به من خیره شد. الان بهتر میتوانستیم چهرهاش را ببینیم. مردی با موهایی کوتاه و محاسن پرپشت قهوهای. با چشمهانی آرام، مهربان اما نگران. مطمئن شدم که به ما صدمهای نمیزند.
دو دستش را پایین آورد. یک دفعه من و دوستانم را در دستهایش جمع کرد و داخل پارچه سفید تمیزی که روی زمین پهن کرده بود ریخت. کارش که تمام شد پارچه را از چهار گوشهاش گرفت و جمع کرد. چند بار پیچ و تاب داد درست مثل بستن لامپ.
با دست چپش بقچهپیچ شده را نگهداشت و با پنج انگشت دست راستش آنچنان پارچه را فشار داد که با هر بار فشار پرت میشدیم بیرون و میافتادیم توی یک لگن سفید. داخل لگن که شدیم دیدم که عدهای از ما نیستند. آنها توی پارچه موندن و نتونستن بیرون بیان.
مرد از جاش بلند شد و رفت توی چادر. کیسه نایلونی را به همراه تکه پنبهای آورد. کیسه را از پایین و سمت بستهاش روی میزی گذاشت و گوشه آن را به صورت مثلث کوچکی با چاقوی میوهخوری برش داد. تکه پنبه را داخل کیسه گذاشت. طوری که کمی از پنبه از سوراخ بیرون باشد.
با ظرفی ما را از لگن جمع کرد و داخل کیسه نایلونی ریخت. کیسه را روی بطری شیشهای نگهداشت. صبر کرد تا از پنبه گذشتیم و داخل بطری شدیم.
همه که توی بطری جمع شدیم آمار گرفتم باز هم عدهای توی کیسه مونده بودن و نتوانستند خودشان را به ما برسانند.
بطری را روی میز گذاشت. با اینکه خیلیها نیومدن اما جامون کوچیک بود و خیلی تنگ شده بود. جای نفس کشیدن هم نداشتیم.
مرد یک لیوان خالی روی زمین درست زیر پای ما گذاشت بعد رفت توی چادر. وقتی بیرون آمد توی دستش دستمال کاغذی سفید بلندی بود. آن را از وسط تاه کرد. یک سرش را در بطری که ما توش بودیم و سر دیگرش را داخل لیوان روی زمین گذاشت.
باید کاری میکردیم تا خلاص شویم. به دوستانم گفتم: بیایید برویم. خودمان را به دستمال رساندیم. آرام آرام از لابهلای بافتهای نردبانی دستمال به سختی خودمان را پلهپله بالا کشیدیم. از سر بطری که رد شدیم افتادیم توی سرازیری، سر خوردیم و افتادیم داخل لیوان.
مدتی که گذشت لیوان پر شد. نگاهی به اطراف انداختم. همه نیامده بودند. خبری از گلها نبود. آنها نتوانستند بیایید و آخرین بازماندهایشان همانجا توی بطری جاماندند.
فقط ما بودیم. تقریبا صاف و شفاف شده بودیم. قابل نوشیدن.
مرد لیوان را برداشت و جلوی چشمانش گرفت. میخواست ما را بهتر ببیند. چشمهایش چندین برابر شده بود. همان مهربانی در نگاهش موج میزند اما دیگر خبری از نگرانی نبود.
این بار با ما داخل چادر شد. لیوان را به سمت زن گرفت.
گفت: بفرما عزیزم. همان که خواستی. بده به علی و زینب.
زن با چشمهای گرد شده ما را نگاه کرد. گل از گلش شکفت. لیوان آب را گرفت و نزدیک لبان علی برد. کودک بویمان را که حس کرد آرام شد.
فهمیدم؛ او تشنه است. آب میخواست تا آرام شود.
قاصدک
@khtkhati
پاییــز آمـــد
در شلوغی مترو کلافه شده بودم که رسیدم به ایستگاه انقلاب، پیاده شدم. توی پیادهرو داشتم میرفتم سمت دانشگاه که کتابی نظرم رو جلب کرد. پشت شیشه کتابفروشی روی صندلی، یه کتاب ساده سفید با عکس خانمی روی یک صندلی قدیمی به نام "پاییز آمد".
ایستادم و کتاب را تماشا کردم. یادم آمد که دیرم شده و باید بروم. با خودم گفتم بذار وقتی برگشتم.
خودمونی بگم دو چیزه که نمیتوانم به آنها نه بگویم. گلدان گل و کتاب.
داشتم برمیگشتم که یاد کتاب افتادم. راهم را به سمت کتابفروشی کج کردم. وارد فروشگاه شدم و کتاب را از جاکتابی برداشتم. پشت کتاب را خواندم. گفتم میخرمش.
صبر نداشتم تا برسم خانه برای همین از همان راه برگشت و توی مترو شروع به خواندن کردم. هر چی بیشتر میخواندم بیشتر مجذوب میشدم.
در مورد خانواده شهداء و شهداء کتاب زیاد خوانده بودم اما این یکی از زاویه دیگری بود از دید دختری که پدرش ارتشی زمان شاه بود اما دیندار. به خاطر دینداریاش مشکلاتی برایش پیش میآید که با وجود تمام مشکلات از همسر و خانوادهاش غافل نمیشود مخصوصا همسرش. از محبتهای بین خانواده زیاد صحبت بود. داستان از زبان دختر دردانه باباست. این دختر دمدمههای انقلاب از برادرش کتابهای مذهبی و اعلامیههای انقلاب را میگیرد. مجذوب امام خمینی میشود. او در مسیر جریان انقلاب عضو بسیج مسجد شده و با وجود سن کم هفده سالگی چنان مفید و موثر عمل میکند که مورد توجه همگان قرار میگیرد. با توجه به عملکردش بعد از انقلاب برای آموزش دورههای نظامی به تهران میآید و بعد از آن مسئول آموزش بانوان بسیج زنجان میشود.
بعد از مدتی فرمانده او خواستگارش میشود و از اینجا جذابیت کتاب دو چندان میشود. عاشقانههایی که جزئیتر از سایر کتابها به آن پرداخته شد. از نحوه خواستگاری تا مخالفت پدر و مادر که اگر همکاری و همیاری برادرش نبود وصالی هم سر نمیگرفت. دختر دردانه خانهداری بلد نبود و فرمانده قول میهد خودش کارهای خانه را انجام دهد. با وجود مخالف پدر و مادر ازدواج سر میگیرد. کمکها و مهربانی همسرش در خانه و خانواده به قدری بود که بعد از مدتی پدر و مادر مخالف داماد، عاشق دامادشان میشوند.
کتاب از گذشتها و صبر دختر میگفت زمانی که مردش در جبهه بود. از مهربانیها و کمکهای یک فرمانده به همسرش در خانه میگفت. از انتظارات یک رزمنده از هموطنش، زمانی که در خانه نبود و در جبهه بود.
کتاب مطالبی را در مورد زندگی شخصی خانواده مذهبی از نحوه آشنایی تا ازدواج و زندگی مشترک بازگو میکرد که خط بطلانی میکشید بر همه کسانی که برچسب تعصب، خشکه مذهبی و اسیری زن در خانواده، به افراد مذهبی میزنند.
و کتاب با رسیدن مرد به آرزوی دیرینهاش به صفحه آخر میرسد.
@khtkhati
نامهای عارفانه که نه اما یه کوچولو عاشقانه به عشقم
همیشه میگفتم که عاشقتم، دوست دارم و باورم هم این بود که دوستت دارم تا اینکه یک روز در زندگیم سر و کلهی یک دیوانه پیدا شد.
این دیوانه اسمش شیت است. نه اینکه من شیت صدایش کنم، نه. خودش میگوید که من شیت تو هستم برای همین من هم اسمش را گذاشتم شیت.
شیت دایم به من میگوید:
دوستت دارم...
عاشقت هستم...
قلب من هستی...
زندگیمی...
عمرمی...
من هم یک جوری بهش نگاه میکردم که آره تو راست میگویی؟! ارواح شکم عمهات، تو گفتی و من هم باور کردم!!
اگر عاشقم بودی خوشقول بودی. چقدر میگویم من را منتظر نگذار؟ به موقع بیا؟ جواب پیامم را زود بده! اگر دوستم داشتی به قولت عمل میکردی؟! اگر عاشقم بودی کاری که من دوست داشتم را انجام میدادی. یادت هست چقدر دوست داشتم با هم یک زبان جدید یاد بگیریم؟! چقدر اصرار کردم آخرش قول هم دادی اما چه فایده؟!
اصلا مگر من باید بگویم چی دوست دارم؟! اگر تو واقعا عاشقم باشی خودت باید بفهمی، بدون اینکه من بگویم.
اما یک روز، یک هویی یک شوک صد هزار واتی به من وارد شد. چنان برق عظیمی من را گرفت که از عرش اعلی افتادم کف آسفالت سنگی سقر. تمام استخوانهایم خورد و خاکشیر شد. آنجا بود که ناقافل عقلم افتاد سرجایش.
با خودم گفتم: چطور است که به این شیت خوشبخت میگویی که عاشقم نیستی بعد به خدا میگویی عاشقتم؟! او راست نمیگوید؟! تو راست میگویی؟! به شیت میگویی من را منتظر نگذار اما خودت خدا را منتظر میگذاری؟! وقت اذان خوش قولی با خدا؟! سراغ نماز میروی یا نمیتوانی دل از گوشی بکنی؟! چطور میتوانی به خدا بگویی دوستت دارم اما نمیتوانی از یک گناه دل بکنی؟!
نمیگویی خدا هم به تو میگوید: زرشک برو کشکت را بساب. اگر عاشق هستی پس چرا؟!
بگذارید دیگر نگویم برایتان. بگذارید این برق فقط من را بگیرد.
از اثرات این برقگرفتگی همین شد که از ترس یک برق میلیون هزار واتی دیگر، دیگر به شیت نگفتم که عاشقم نیستی.
حالا شما جدی جدی، شیت را خیلی جدی نگیرید اما یک سوال جدی؛
واقعا ما عاشق خدا هستیم؟! واقعا واقعنی؟!
یک کم با خدا که نه، با خودمان رو راست باشیم، ضرر نکردهایم.
در پایان آرزو میکنم یک همچین برق مفیدی شما را هم بگیرد.
برایتان خوب است.
امضا: معشوق یک شیت عاشق
@khtkhati
حالم این روزها بهاریست؛
نه تابستان است نه زمستانی
گاه ابریست گاهی آفتابی
گه بارانی، گاه تگرگ و برفی
عزلتی ساختهام تا بگذرد این ایام بخیر
قاصدک
@khatkhati
دوقطبـــــی
با توجه به آخرین گزارشات هواشناسی:
این روزها، شاهد بیسابقهترین افزایش وسعت قطب در سطح جهان به خصوص ایران هستیم.
بر همین اساس و گزارشهای ارسالی مردمی، رفتارهای قطبیگونه یا قطبیوارانه عدهای در سطح شهرهای ایران مخصوصا پایتخت به طور چشمگیری افزایش پیدا کرده.
اهم اخبار
مروری بر رفتارهای قطبیگونه:
در روز "سیزدهبهدر" در جای پارک خودرو سنگ گذاشته قطبیگونه میگویند: "جا گرفتیم"
اینجا واسماس، پارک نکن. گزارش شده در نوع پیشرفتهتر، جای سنگ از انسان استفاده شده آن هم بدون امکانات ویژه شهروندی (شهرداری باید برای این قشر مظلوم و سختکوش امکانات ویژهای ارایه نماید تا دچار آفتابسوختگی و تبخیر آب بدن نشوند(این روزها آب طلاست).
در صف طولانی گلاب به رویتان دستشویی عدهای قطبیوارانه با چنان مهارتی خودشان را بین منتظران مضطرب جای میدادند که انگار نه انگار صفی وجود دارد. همه هم فهمیدند که اینها لایی کشیده و یهویی چپیدهاند در صف اما برای دوقطبی نشدن صفوف گزارش شده که از شرم چشمانشان فقط به آسمان و زمین بوده که مبادا دوقطبی شکنی به آنها بگوید که بروید ته صف.
قطبیشکنانه از تابلوی عبور ممنوع رد شده و هر چه زیبایی است نثار خودروی خاطی میکنند که:"مگه کوری نمیبینی دارم مییام دنده عقب برو بذار رد شم" و راننده مقابل است که برای رعایت "عدم دوقطبی شدن" از شرم دنده عقب میگیرد و به نشانه عذرخواهی دست بر سینه میگذارد و میگوید: بفرمایید رد شوید.
کلا روز "سیزدهبهدر" طبیعت و چمن و گل و بلبل کیلو چند؟! آتش روی زمین درست کردند تا همگان ببینند جوجه کباب و قلیان ذغالی باکلاسشان را که با هر پُکش شاهنامه فردوسی میبلعیدند و با هر پُفش مثنوی معنویشان فضای شهر را سهچندان شاعرانه و زیبا میکرد و فقط این دوقطبیها بودند که به مزاجشان خوش نمیآمد و سرفهکنان عبور میکردند تا مباد که چیزی بگویند و قطب در قطبی و دوقطبی شود فضا.
و در حرکتی قطبانه پاسخ این سوال که چرا تا حالا ازدواج نکردهام را شاخسار درختان باید میدادند!
شاخه درختی گره بزن حتمی امسال خبری میشود آن هم از نوع پولدارترین و خوشگلترین و خفنترین.
این بود اهم اخبار "قطبانه سیزدهبهدر"
منتظر دریافت گزارشات شما مردم قطبی عزیز هستیم.
خبرنگار واحد قطبی، قاصدک
@khtkhati
🐈⬛🐈🐈⬛
#گربه_نامه
این ملوس ماست...
خونهاش:
همه جا به جز خانه🏠 ما.
تختش:
همه جا جز تختخواب من.
غذاش:
بهش استقلال دادیم خودش شکار🐀 کنه، گدایی اصلا خوب نیست.
به ما میگن دوستداران حیوانات
قاصدک
@khtkhati
53.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی؛
جای نوشتن باید
گوشها داشت برای شنیدن...
@khtkhati
20M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حجابم را دوست دارم...
به فرمان او
به احــترام تو
و به خاطر خودم
@khtkhati