3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در دوران "پسا بشار"
آنقدر به مردم سوریه خوش میگذرد که از خوشحالی به پرواز درمیآیند.
تبصره:
حالا یا با زبان خوش یا ناخوش...
@khtkhati
عشـــق به وقت عمـــل
شب از نیمه که گذشت تصمیمش را گرفت. بچهها که خوابیدند. پاورجین پاورچین از اتاق بیرون آمد. لباس شبرنگ نارنجی را پوشید. چکمهها را به پا کرد و جارو را به دست گرفت. جلوی در عکس خودش را که در چاله آب دید نمیدانست از لباسی که در تنش زار میزند بخندد یا از روزگار گریه کند. امان از رنج اضافهکاری ذهن آزرده خاطر که تن را نحیف میکند و لباس را به تن زار.
به محل خدمتش که رسید ماه گل از گلش شکافت و شکفت. کسی نباید از حضورش باخبر میشد و الا کارش را از دست میداد. مشغول جمع کردن برگها و جارو زدن خیابان شد. غرق در موسیقی باد و همنوازی جارو و خشخش برگها بود که صدای مردی از پشت وجودش را لرزاند.
- خداقوت.
- بفرما چایی
نفس عمیقی کشید. سرش را پایین آورد. بدون اینکه برگردد بادی در گلو انداخت و گفت:
- هنوز کارم تمام نشده.
- پس سینی را میذارم اینجا بعد میام میبرم. سرد نشه چایی.
از زیر کلاه شبرنگ نارنجی نیم نگاهی به پشت سرش انداخت تا مطمئن شود که مرد مهربان رفته است. گلویش مثل کویر برهوت خشک شده بود. کنار سینی چای روی زمین پهن شد. چای را که سرکشید انگار ترکهای دلش خیس خورد و باد کرد تا اشکهای بغضش را از گوشه چشمانش سرایز کند.
کار سخت بود و بیشتر از توان جسم نحیفش اما برای درمان بیماری همسرش پول لازم داشت. بچهها هم خرج درس و مشق داشتند. دستش را پیش چه کسی دراز میکرد تا خرج زندگیشان را بیمنت و چشمداشت بدهد. اگر به جای همسرش کار نمیکرد حتما همسرش اخراج میشد و دیگر پولی برای عمل جراحی او نداشتند پس دست همتش را مردانه به زانو زد و مثل کوه ایستاد.
باقی تنگی سینهاش را با آه بلندی خالی کرد. سینه که خالی شد اشکها هم پشت سد چشم ذخیره شدند برای دفعه بعدی.
دستش را تکیه کرد تا از زمین بلند شود. تا صبح نشده باید کار را تمام میکرد.
- مامان، مامان.
- شما اینجا چیکار میکنید بچهها؟! مگه نگفتم بمونید خونه؛ بخوابید؟!
- اومدیم کمک.
- بیخود! برگردید خونه. فردا باید برید مدرسه.
- نمیریم. بذار کمکت کنیم. بعد همه با هم میریم.
- گفتم برگردید...
بدون توجه به حرفهای مادر یکییکی آمدند و شروع کردند به کمک. قلدر خانه کیسههای زباله را جمع میکرد. وروجک برگها را و آن بزرگتره که همیشه تمیزیاش را به رخ میکشید مشغول تمیز کردن جوب شد. حالا همهباهم بودند. همه باهم برای هم. وقتی کارها تمام شد بچهها دور مادر حلقه زدند و مادر را مثل یاقوت انگشتری بغل کردند. غنچه تبسم مادر شکفت و خندید.
- زودتر برویم تا مدرستون دیر نشده.
خورشید با طلوعش روزنهای از امید به دل مادر تاباند تا گرمای وجود خانواده را بیش از پیش احساس کند.
"داستانی برگرفته از زندگی شیرزن ایلامی"
@khtkhati
چه غلطی کردی آقای خبرنگار؟!
مشت محکمی روی دیوار خورد و در یکی از اتاقها به سرعت روی پاشنه چرخید.
احمد توکلی توی قاب در ایستاده بود و من حتی فرصت نکردم دمپاییهایم را دوباره پا کنم. از همان جلوی در رو به من داد زد که:
چه غلطی کردی آقای خبرنگار؟!
👈 روایتی خواندنی از برخورد مرحوم #احمد_توکلی با خبرنگارانی که از یک وزارتخانه ساعت سیکوی گرانقیمت هدیه گرفته بودند.
روایت را از 👈 اینجا بخوانید.
چقدر جای توکلـــیها خالیست...
@khtkhati
۱۲🔶️ نکتهی طلایی اربعین حسینی✨
اربعین و پیادهروی مشایه، یه سیر و سلوک معنوی پر از صفا و حال خوبه که با هیچ چی نمیشه عوضش کرد. با رعایت چند نکتهی ساده نقطه عطف بیشتری داشته باشیم در رشد شور و شعور حسینی
۱🔸️ نیت 🧠🫀
برای رضای خداوند و اهلبیت این حرکت معنوی را شروع کنید و با هر گامی که برمیداریم؛ از خود قبلیمون فاصله و به اهلبیت نزدیک بشیم... در همه امور از اخلاقیات و فضائل گرفته تا معنویات و ...
۲🔸️ کنترل زبان، گوش، چشم 👅👂👀
این چند روز، فرصت خوبیه که روی کنترل زبانمون کار کنیم تا لازم و ضرورت نباشه سکوت مقدم در حرفمون باشه. در سکوتمون غرق در حسین و ذکر بشیم که؛
از کجا آمدم و برای چی آمدم؟
به کجا میرم، هدفم چیه، میخوام به چی برسم؟
۳🔸️ عدم اسراف 🍚 🍉💧🚫
نعمت در مسیر اربعین خیلی زیاده، غذا، آب، اسکان، وسیله نقلیه، حساسیت ویژهای روی اسراف داشته باشیم.
دقت کنیم که حتی یک دونه برنج اسراف نکنیم. آب طلاست، آب را درست مصرف کنیم. بیشتر از یکی دو روز در شهرهای زیارتی نمانیم تا همه فرصت زیارت داشته باشند.
۴🔸️ نماز جماعت 🕌🕋
جوری برنامهریزی کنیم که بتونیم نمازهامون را به جماعت بخونیم. چه بهتر که ده دقیقه قبل از اذان توی صف نماز باشیم تا یه موقع این فرصت ناب رو از دست ندیم.
نماز شب که در این مسیر لذت دیگری دارد.
۵🔸️ تلاوت نور 📖✨
جان و روحمون رو با عطر خوش آیات قرآن تازه کنیم. چه بهتر که تلاوتمون رو به حضرت سیدالشهدا و یاران بینظیرشون هدیه کنیم.
از دعاها مخصوصا زیارت عاشورا غافل نشیم.
۶🔸️ به اندازهخوری 🚰🍏 🍽
پرخوری چه غذا چه آب چه میوه، نفس رو گستاخ میکنه. وقتی نفس پررو بشه، معنویات از دل آدم میره. سبک بخوریم، حال معنوی بهتری داشته باشیم.
۷🔸️ فداکاری، ایثار و گذشت ❤️🔥🤲
اربعین، مدرسهی ایثاره. این چند روز، فرصت خوبیه برای تمرین فداکاری و گذشت. همسفر خوبی باشیم. صبر و تحمل بالایی داشته باشیم. اربعین تمرین صبر برای خداست. سفر وقتی قشنگه که ما آدمای خوشسفری باشیم
۸🔸️ قدردانی از میزبان🇮🇶🤝🇮🇷
ما نماینده ملت ایرانیم در عراق پس رفتار خوب با میزبانهای عراقی نشانی از شخصیت مذهبی- دینی، ملی و فرهنگی ماست. با لبخند، تشکر و همکاری مهمان خوبی باشیم.
۹🔸️ اول واجب، بعد مستحب 🧕🤵🏻♂️
زیارت مستحبه، ولی حفظ حریم با نامحرم واجبه. به هر قیمتی نخوایم خودمون رو برسونیم داخل حرم مرد و زنم نداره شرعیات واجبه اما زیارت مستحب.
۱۰🔸️ بهداشت 📵🚱🚯🚭
بهداشت را رعایت کنیم چه فردی چه جمعی؛ جسمی و روانی. آشغال را در سطل زباله بریزیم. مسیر اربعین را باید زیباترین مسیر دنیا بسازیم. از تلفن همراه در محل استراحت عمومی استفاده نکنیم. در مسیر آرام و آهسته صحبت کنیم.
۱۱🔸️ روشنگری🗨📚
اربعین دومین تجمع بزرگ جهانی بعد از مکه است. از روشنگری در مورد مسائل روز در این مسیر غافل نشیم اگه میتونیم و مطالعهاش رو داریم با تدبیر و بصیرت آگاهیسازی عمومی رو در زمینه حجاب، استعمارجهانی، وقایع اخیر جهان مخصوصا غزه و فلسطین و... بالا ببریم.
۱۲🔸️ اول و آخر دعا برای سلامتی و ظهور حضرت حجت و صلح جهانی🤲
در هر قدم، در هر لحظه و با هر نفس از عمق وجود ظهور حضرت را بخواهیم. بخواهیم که مردم مظلوم جهان مخصوصا فلسطین نجات پیدا کنند از چنگال ظلم خائن...
🛤 اربعین تمرین سبک زندگی حسینی است تمرینی که اثرش میتونه سالها بلکه تا آخر عمر باهامون بمونه...
حسین کشتی نجات است؛
فقط باید اراده کنیم و بخوایم تا جانمونیم از قافله حسین.
@khtkhati
اشک عشق
- سلام خانم خوشگل. كربلایی چطوری؟خوبی؟! الان دلت تنگ نشده برای پیادهروی کربلا؟! دلت لک نزده برای امام حسین؟
- ببخشید شما؟!
- من؟! همانی که کربلا گفت: وقتی برگردی ایران به خودت میگویی کاش تمام نمیشد. چه زود گذشت! سال دیگر هم پیاده میروم پابوس حضرت...
غروب که شد به شهر رسیدند. سر و صورتشان خاکی بود و از پایین تا کمر چادرشان گلی. خستگی از چشمانشان میبارید. بیشتر از این نمیتوانستند راه بروند. سرهایشان به دنبال یافتن آشنایی به هر سو میچرخید.
- خانم خانم
- بله بفرمایید
- شما راهنمای زائر هستید؟ میدانید شارع الشهداء موکب حضرت رقیه کجاست؟
- بله
- خیلی از اینجا دوره؟!
- تقریبا دوره
دخترک دیگر تاب نیاورد و نشست روی زمین خیس. خانم راهنما با تعجب نگاهش کرد و گفت:
- چی شده؟ گم شدید؟
دختر به همراهش اشاره کرد و گفت:
همه چیز تقصیر توست. تو گفتی برویم برویم. گفتم بایستیم تا بقیه برسند. گفتی: نه برویم برویم. ببین؛ گم شدیم. هنوز هم خیلی راه مانده تا برسیم. من دیگر یک قدم هم تکان نمیخورم. خسته شدم پاهایم درد میکند.
دختر این را گفت و زد زیر گریه. دوستش زیر بغلش را گرفت تا بلندش کند اما فایدهای نداشت. مثل یک کوه سنگین روی زمین پهن شده بود.
خانم راهنما خم شد و آهسته زیر گوش دختر گفت: اربعین حسینی، اینجا در کربلا برای خستگی گریه میکنی؟!
کمی از شدت گریه دختر کم شد. خانم راهنما ادامه داد:
مگر در کربلا کسی گم میشود؟! اینجا میزبان امام حسین است. ما شما را میرسانیم. محل خدمت ما همان شارع الشهداست. بلند شو تا برویم.
بعد خم شد و زیر بغل دختر را گرفت تا بلند شود. دختر که انگار جانی از امید گرفته بود بدون مقاومتی بلند شد. چهار نفری راه افتادند. برای اینکه طولانی بودن مسیر و شلوغی جمعیت را دختر حس نکند و خستگی را فراموش کند خانم خادم شروع کرد با او صحبت کردن.
- از کدام شهر آمدهاید؟
- اصفهان.
- تو که میخواستی بیایی پیادهروی از کسی نپرسیدی که پیادهروی اربعین چطوری است؟!
- چرا پرسیدم. همه میگفتند خیلی عالی و خوب است.
- یعنی هیچ کس نگفت چقدر سختی دارد؟! چقدر خستگی دارد؟! پا درد دارد؟!
- نه. هیچ کسی نگفت. همه فقط از خوبیهایش تعریف میکردند. میگفتند خیلی خوب است حتما برو. اگر میگفتند که اینقدر سخت است حتما نمیآمدم.
- تا حالا کربلا آمدهای؟
- نه. اولین بار است.
سکوت سوار بر کلام شد. زائر اولیها برای حضرت ارباب جور دیگری هستند؛ مخصوصا که اگر دختر باشند. کربلا دخترنواز است به عشق دردانه دشت نینوا، رقیـــه بنت الحسین.
سر راه برایشان نوشیدنی خریدند تا جانی دوباره بگیرند.
- چقدر مانده تا برسیم؟
- خیلی نمانده؟ نزدیکیم.
- میرویم محل ستاد مفقودین راهنمای زائر. آنجا زنگ میزنیم مسئول کاروانتان بیاید دنبال شما؟!
خانم راهنما دوست داشت سلام شروع خدمت امشبش را از پشت سر این دختر به حضرت ارباب بدهد. میخواست قایم شود پشت نجابت، صداقت و سادگی این دخترانی که بیتاب و خسته بودند اما نمیدانستند که کدامین دستی دستشان را گرفته و تا به اینجا آورده است، همین جا درست روبه روی گنبد طلایی مقابل حضرت عشق.
- سرت را بیاور بالا. نگاه کن ببین چقدر قشنگ است. حسینی که یک عمر سینه میزدی؛ حسین حسین میگفتی و آرزوی دیدنش را داشتی! نگاه کن. ببین از درد پاهات الان خبری هست؟! عشق حسین ارزش تحمل این همه سختی را نداشت؟! ببین چقدر امام حسین دوستت دارد که درست شما را آورد اینجا. فکرش را میکردی روزی اینجا باشی؟ حیف اشکی که برای غیر حسین ریخته شود.
دختر روی دو زانویش نشست. دستش را روی سینهاش گذاشت و مثل ابر بهاری گریست اما اين بار به عشق حسين و براى حسين. فریاد زد:
لبیک یا حسیـــن
لبیک یا حسیـــن
@khtkhati