هدایت شده از KHAMENEI.IR
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🙏 #ترنم | عَزیزٌ عَلَیهِ ما عَنِتُّم
☝ اشاره رهبر انقلاب به یکی از دروس مهم زندگی پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآلهوسلم
✏️حضرت آیتالله خامنهای: عَزیزٌ عَلَیهِ ما عَنِتُّم؛ رنج شما آحاد بشر بر پیامبر اعظم گران میآید و او از رنج شما رنج میبرد؛ بعد «حَریصٌ عَلَیکُم»؛ دلسوز شما است، مشتاق شما است، علاقهمند به سرنوشت شما است.
✏️ شما در فلسطین رنج میکشید...در نقاط گوناگون دیگر مسلمانها رنج میکشند، بدانند این رنج، روح مطهّر پیغمبر را به رنج و زحمت درمیآورد...
🎤تلاوت اختصاصی قاری بینالمللی آقای محسن قاسمی
🗓 انتشار بهمناسبت هفدهم ربیعالاول سالروز ولادت حضرت محمد ابن عبدالله پیامبر اسلام صلواتاللهعلیهوآلهوسلم
🔹️ رسانه KHAMENEI.IR در مجموعه ترنم، آیات قرآن در بیانات رهبر انقلاب را با تلاوت قاریان قرآن کریم منتشر میکند.
💻 Farsi.Khamenei.ir
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوست داشتم؛
در میان درختهای سربهفلک کشیده جنگلی سرسبز میبودم تا زیر چتر باران، چند قدمی زندگی میکردم.
تکیه به درختی میدادم و گوشهایم را به صدای پرندگان میسپردم تا ساز تپش قلبم را کوک کنند تا دلم آرام گیرد.
میگذاشتم باد، باد صورتم را نوازش کند و باران، عاشقانه موهایم را شانه زند. میایستادم و چرخزنان غرق در تماشا میشدم.
نو میشدم نـــو
@khtkhati
تو رو خدا، بیا من رو ببر
همه سوار ماشین شدند. باید سریع راه میافتادند. وقتی ماشین حرکت کرد دخترک فریاد زد عروسکم عروسکم آنجاست. تنهایی میترسد. اما دیگر فرصتی نبود باید میرفتند.
صدای وحشتناکی آمد. بلافاصله همه جا را گرد و غبار گرفت. دخترک چشمهای کوچکش را باز کرد جایی را نمیتوانست ببیند. صدا زد:
مامان، مامان؟
دستهای کوچکش را به هر سمتی میبرد تا کسی را پیدا کند. هیچکس تکان نمیخورد. یکی یکی صدایشان کرد. مامان، بابا. باز هم جوابی نشنید. با دستهای کوچکش شروع کرد به لمس کردن اطرافش. گوشی مامان را پیدا کرد و شماره گرفت.
- الو الو خاله تو رو خدا بیا من رو ببر.
- تویی خاله! کجایی؟
- تو رو خدا، خیلی میترسم بیا. یکی رو صدا کن بیایید دنبالم، تو رو خدا.
- باشه عزیزم. میام دنبالت. الان عموها دارن هماهنگ میکنن تا بتونیم بیاییم دنبالت. دور و برت تیراندازیه؟
- آره…بیا من رو ببر، تو رو خدا.
- به خدا میخوام بیام. عزیزم بگو: بسم الله الرحمن الرحيم
-بسم الله الرحمن الرحيم
- بگو: الحمد لله رب العالمين
- الحمد لله رب العالمين
- آفرین به تو، چه خوب حفظ کردی. خاله همه مردن؟
- اوهوم
- آنها الان توی ماشین با تو هستن؟
- اوهوم
- الان کجا قایم شدی؟
توی ماشینم. تانک کنارمه. تو رو خدا، بیا من رو ببر، تو رو خدا، میترسم من تنهام.
- عزیزم، توی ماشین بمون. من میام، تو گوشی رو نگهدار.من پیشتم، نمیخوام تلفن را قطع کنم، باشه؟
- تو رو خدا، بیا من رو ببر. من میترسم.
نه تنها دقیقهها و ساعتها بلکه روزها و روزها گذشت. دیگر نه از گرد و غبار خبری بود، نه از آن تانک. نه تیراندازی بود نه صدای لرزان دخترکی زخمی. فقط کمی آن طرفتر آمبولانسی منفجر شده و آنجا، نزدیک آمبولانس، همانجا خوب نگاه کن، آنجا ماشینی است با جای سیصد گلوله در بدنهاش که پیکر دخترکی را چون نگینی در آغوش دارد. دخترکی که دیگر نمیترسد.
"او حالا در آغوش خداست"
"برگرفتهازشهادتهندرجبدختر۶ساله فلسطینی"
@khtkhati
#دلنوشته
وقتی میخواهی بنویسی
خیلی چیزها به ذهنت میآید از عاشقانه و شعر گرفته تا سیاسی و اقتصادی، حتی طنز.
اما وقتی نوشتی و به اشتراک گذاشتی
بعضیها خوششان میآید و بعضی نه. آن کسانی که دوست داشتند نوشتهات را که هیچ؛ میمانند و میفرستند برای دیگران. لطفشان مستدام اما آنهایی که به مزاجشان خوش نیاید یا تحمل میکنند یا بیدرنگ و بدون تامل میروند.
هـر کـس که هسـت مـنت بر دیده
هر آن که رفت خـــدا به همراهش
هــدف از نوشتن مهم است و بس
بر مدار حق باش حقبین و حقگو
@khtkhati 📝 خطخطی
برای عاشق ماندن باید شناخت بهتری داشت
هفت تفاوت زن و مــرد
یک؛
زن با گوش عاشق میشود یعنی شنیدن
مرد با چشم عاشق میشود یعنی دیدن
دو؛
زن توجه میخواهد یعنی دیده شدن
مرد آرامش میخواهد یعنی مهم بودن
سه؛
زن ناز میکند تا دیده شود
مرد سکوت میکند تا بحث نشود
چهار؛
زن جزئینگر است یعنی ریزبین
مردکلینگر است
پنچ؛
زن دوست دارد حرف بزند
مرد دوست دارد عمل کند
شش؛
زن ذهنش درگیر که باشد بیشتر حرف میزند
مرد کمتر حرف میزند
هفت؛
زن عشق را در نگاهش نشان میدهد
مرد عشق را در رفتار نشان میدهد
@khtkhati 📝 خطخطی
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشق تمام تلاشش را میکند آن گونه باشد که معشوق میپسندد.
معشوق تو کیست همانگونه باش...
@khtkhati 📝 خطخطی
⁉️آزادی بیان آمریکایی:
معلمان در صورت اظهارنظر درخصوص مرگ کرک برکنار و تعلیق میشوند و هرگونه انتقاد به کرک، رفتاری زننده تلقی و شایسته مجازات است.
❌️این هشدار زمانی منتشر شد که معلمی فلوریدا به خاطر انتشار پستی در رسانههای اجتماعی که از مرگ کرک ابراز خوشحالی کرده بود، از کار معلق شد.
❓️ چرا این رفتارها برای آنها بَهبَه است و برای ما اَهاَه؟! برای ایران دیکتاتوری است اما براى آنها برقراری عدالت است؟!
پیوست: چارلی کرک طرفدار ترامپ و حامی اسرائیل بود و قاتلش طرفدار فلسطین
@khtkhati 📝 خطخطی
خطخطی
زوج عاشقی که داستانشون رو میخواستم براتون بگم یادتونه؟! بیاید امشب وقتشه... دو بال پــــرواز @kh
دو بال پــــرواز
آخرین یال، روی پنجه پا بلند شدم و چرخیدم به سمت تهران، کثیف دوستداشتنی. محو تماشای تهران بودم که نگاهم گره خورد به قدمهایشان، تند و پیوسته. دوشادوش هم میآمدند. گاهگاهی آنها را میبینم. آرام و بیصدا میآیند و میروند. همیشه باهم هستند.
جوان هم که بودند همین جوری بودند؟! باهم، همراه، عاشق و ... .
نسیم صورتم را نوازش کرد. یادم آمد باید ادامه بدهم. برگشتم سمت قله و راهم را ادامه دادم.
وقتی رسیدم، قله بازارچهای بود برای خودش. انگار نسیم، شلوغی شهر را با خودش به اینجا هم آورده است. غار حرای من چرا اینقدر شلوغ شده؟!
گروهی میزدند و میرقصیدند. عدهای طوری چسبیده بودند به تابلوی قله، گویی حاجت میدهد. عکس پشت عکس تمام نمیشد. صفی طولانی درست شده بود برای حاجتمندان عکس. این اینستا و فضای مجازی هم شده قاتل آرامش. عدهای هم حلقه زده بودند و نرمش میکردند و کمی آن طرفتر، محفل شعر و ادب بود.
دلم یک کنج خلوت میخواست. کمی آن طرفتر دورتر از هیاهوی قله، گوشهای دنج پیدا کردم. رفتم و نشستم. غرق در دنیای سکوتم بودم که جلو آمد و سلام کرد. گفت: میتوانم اینجا بنشینم؟آنجا خیلی شلوغ است.
نمیخواستم سکوت خلوتم پرواز کند اما حالا که با پای خودش آمده چرا که نه بگذار رازش را بدانم.
با دست اشاره کردم به زمین و گفتم: زمین خداست بفرمایید.
نشست روی زمین. یک نگاهی به چپ و راستش کردم و گفتم: پس همسرتان؟!
- دارد میآید.
- ماشاءالله به شما خداقوت همیشه باهم هستید؟
جوابی نداد. همان موقع مردی بلندقد به ما نزدیک شد. سلام گرمی کرد و با او دست داد. بدون هیچ مقدمهای به من گفت:
- ماجرای زندگیشان را شنیدهای؟!
- نه. کدوم ماجرا؟!
- ازدواج با همسرش قصه قشنگی دارد.
- جدا.
بله. براش تعریف کن. زود باش.
لبخندی زد و گفت: من عاشق زنم بودم اما هر چه خواستگاری میکردم باباش قبول نمیکرد. میگفت تا دختر بزرگترم شوهر نکند این دخترم را شوهر نمیدهم.
چند سالی گذشت و دختر بزرگترش شوهر نکرد. یک روز داداش کوچکترم گفت:
- چیکار میخوای بکنی؟! اینطوری که نمیشه؟!
- چی؟!
- دیدی که باباش چی گفته! گفت تا دختر بزرگش ازدواج نکنه نمیذاره بری خواستگاری.
حالا چیکار میخوای بکنی؟!
- صبر.
- تا کی؟!
- تا هر وقت که لازم باشه.
- بیشتر از هشت سال؟!
- دوستش دارم میفهمی؟!
- منم تو رو دوس دارم داداش، یه کم فکر کن عمرت داره میره.
- من فکرام رو کردم بهش قول دادم جز صبر چیکار میتونم بکنم که نکردم؟!
آن لحظه داداشم رفت تو فکر و دیگر چیزی نگفت.
بعد از مدتی دوباره آمد و گفت: من تصمیمم رو گرفتم من میرم خواستگاری خواهرش.
من را میگویی از تعجب دهانم باز مانده بود با چشمهای گرد شده پرسیدم یعنی الان با برادرتان باجناق هستید؟!
خندید و گفت: آره.
یهووو ساکت شدم. انگار کشف بزرگی کرده باشم دوباره پرسیدم. یعنی برادر شما کوچکتر از خواهر خانم شماست؟
جواب نداد.
کنجکاوی مثل خوره افتاده بود به جانم. برای اینکه به جواب برسم دوباره پرسیدم خب برادرتان چند سال از شما کوچکتر است؟!
هشت سال.
پس با این حساب برادر شما از همسرش باید بزرگتر باشه درسته؟! تفاوت سنی شما با همسرتان چقدر است؟
نگاهی به اطراف کرد و گفت: همسرم از شلوغی خیلی خوشش نمیآید. بلند شد. گفت:
بروم دیگر تنها نباشد. باید برگردیم پایین. راست میگفت باهم میآمدند و زود با هم برمیگشتند.
او رفت و من را که همچنان درگیر حساب و کتاب سن باجناقها بودم تنها گذاشت. با خنده گفتم:
به سلامت زوج عاشق... .
@khtkhati 📝 خطخطی