eitaa logo
خط‌خطی
144 دنبال‌کننده
80 عکس
54 ویدیو
0 فایل
چو قناری به قفس یا چو کفتر جلد کس هيچ یک من، همچو پرستوی مهاجر به سفر راه ارتباطی ◀️ @anisee_eitaa
مشاهده در ایتا
دانلود
برای عاشق ماندن باید شناخت بهتری داشت هفت تفاوت زن و مــرد یک؛ زن با گوش عاشق می‌شود یعنی شنیدن مرد با چشم عاشق می‌شود یعنی دیدن دو؛ زن توجه می‌خواهد یعنی دیده شدن مرد آرامش می‌خواهد یعنی مهم بودن سه؛ زن ناز می‌کند تا دیده شود مرد سکوت میکند تا بحث نشود چهار؛ زن جزئی‌نگر است یعنی ریزبین مردکلی‌نگر است پنچ؛ زن دوست دارد حرف بزند مرد دوست دارد عمل کند شش؛ زن ذهنش درگیر که باشد بیشتر حرف می‌زند مرد کمتر حرف می‌زند هفت؛ زن عشق را در نگاهش نشان می‌دهد مرد عشق را در رفتار‌ نشان می‌دهد @khtkhati 📝 خط‌خطی
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشق تمام تلاشش را می‌کند آن گونه باشد که معشوق می‌پسندد. معشوق تو کیست همانگونه باش... @khtkhati 📝 خط‌خطی
⁉️آزادی بیان آمریکایی: معلمان در صورت اظهارنظر درخصوص مرگ کرک برکنار و تعلیق می‌شوند و هرگونه انتقاد به کرک، رفتاری زننده تلقی و شایسته مجازات است. ❌️این هشدار زمانی منتشر شد که معلمی فلوریدا به خاطر انتشار پستی در رسانه‌های اجتماعی که از مرگ کرک ابراز خوشحالی کرده بود، از کار معلق شد. ❓️ چرا این رفتارها برای آنها بَه‌بَه است و برای ما اَه‌اَه؟! برای ایران دیکتاتوری است اما براى آنها برقراری عدالت است؟! پیوست: چارلی کرک طرفدار ترامپ و حامی اسرائیل بود و قاتلش طرفدار فلسطین @khtkhati 📝 خط‌خطی
زوج عاشقی که داستانشون رو میخواستم براتون بگم یادتونه؟! بیاید امشب وقتشه... دو بال پــــرواز @khtkhati 📝 خط‌خطی
خط‌خطی
زوج عاشقی که داستانشون رو میخواستم براتون بگم یادتونه؟! بیاید امشب وقتشه... دو بال پــــرواز @kh
دو بال پــــرواز آخرین یال، روی پنجه پا بلند شدم و چرخیدم به سمت تهران، کثیف دوست‌داشتنی. محو تماشای تهران بودم که نگاهم گره خورد به قدمهایشان، تند و پیوسته. دوشادوش هم می‌آمدند. گاه‌گاهی آنها را می‌بینم. آرام و بی‌صدا می‌آیند و می‌روند. همیشه باهم هستند. جوان هم که بودند همین جوری بودند؟! باهم، همراه، عاشق و ... . نسیم صورتم را نوازش کرد. یادم آمد باید ادامه بدهم. برگشتم سمت قله و راهم را ادامه دادم. وقتی رسیدم، قله بازارچه‌ای بود برای خودش. انگار نسیم، شلوغی شهر را با خودش به اینجا هم آورده است. غار حرای من چرا اینقدر شلوغ شده؟! گروهی میزدند و می‌رقصیدند. عده‌ای طوری چسبیده بودند به تابلوی قله، گویی حاجت می‌دهد. عکس پشت عکس تمام نمی‌شد. صفی طولانی درست شده بود برای حاجتمندان عکس. این اینستا و فضای مجازی هم شده قاتل آرامش. عده‌ای هم حلقه زده بودند و نرمش می‌کردند و کمی آن طرف‌تر، محفل شعر و ادب بود. دلم یک کنج خلوت می‌خواست. کمی آن طرف‌تر دورتر از هیاهوی قله، گوشه‌ای دنج پیدا کردم. رفتم و نشستم. غرق در دنیای سکوتم بودم که جلو آمد و سلام کرد. گفت: میتوانم اینجا بنشینم؟آنجا خیلی شلوغ است. نمی‌خواستم سکوت خلوتم پرواز کند اما حالا که با پای خودش آمده چرا که نه بگذار رازش را بدانم. با دست اشاره کردم به زمین و گفتم: زمین خداست بفرمایید. نشست روی زمین. یک نگاهی به چپ و راستش کردم و گفتم: پس همسرتان؟! - دارد می‌آید. - ماشاءالله به شما خداقوت همیشه باهم هستید؟ جوابی نداد. همان موقع مردی بلندقد به ما نزدیک شد. سلام گرمی کرد و با او دست داد. بدون هیچ مقدمه‌ای به من گفت: - ماجرای زندگیشان را شنیده‌ای؟! - نه. کدوم ماجرا؟! - ازدواج با همسرش قصه قشنگی دارد. - جدا. بله. براش تعریف کن. زود باش. لبخندی زد و گفت: من عاشق زنم بودم اما هر چه خواستگاری می‌کردم باباش قبول نمی‌کرد. می‌گفت تا دختر بزرگترم شوهر نکند این دخترم را شوهر نمی‌دهم. چند سالی گذشت و دختر بزرگترش شوهر نکرد. یک روز داداش کوچکترم گفت: - چیکار میخوای بکنی؟! اینطوری که نمیشه؟! - چی؟! - دیدی که باباش چی گفته! گفت تا دختر بزرگش ازدواج نکنه نمیذاره بری خواستگاری. حالا چیکار میخوای بکنی؟! - صبر. - تا کی؟! - تا هر وقت که لازم باشه. - بیشتر از هشت سال؟! - دوستش دارم میفهمی؟! - منم تو رو دوس دارم داداش، یه کم فکر کن عمرت داره میره. - من فکرام رو کردم بهش قول دادم جز صبر چیکار میتونم بکنم که نکردم؟! آن لحظه داداشم رفت تو فکر و دیگر چیزی نگفت. بعد از مدتی دوباره آمد و گفت: من تصمیمم رو گرفتم من میرم خواستگاری خواهرش. من را می‌گویی از تعجب دهانم باز مانده بود با چشمهای گرد شده پرسیدم یعنی الان با برادرتان باجناق هستید؟! خندید و گفت: آره. یهووو ساکت شدم. انگار کشف بزرگی کرده باشم دوباره پرسیدم. یعنی برادر شما کوچکتر از خواهر خانم شماست؟ جواب نداد. کنجکاوی مثل خوره افتاده بود به جانم. برای اینکه به جواب برسم دوباره پرسیدم خب برادرتان چند سال از شما کوچکتر است؟! هشت سال. پس با این حساب برادر شما از همسرش باید بزرگتر باشه درسته؟! تفاوت سنی شما با همسرتان چقدر است؟ نگاهی به اطراف کرد و گفت: همسرم از شلوغی خیلی خوشش نمی‌آید. بلند شد. گفت: بروم دیگر تنها نباشد. باید برگردیم پایین. راست می‌گفت باهم می‌آمدند و زود با هم برمی‌گشتند. او رفت و من را که همچنان درگیر حساب و کتاب سن باجناقها بودم تنها گذاشت. با خنده گفتم: به سلامت زوج عاشق... . @khtkhati 📝 خط‌خطی
قهرمان جهان شدیم🇮🇷✌️ به لطف خدا و اهل بیت پرچم ایران در جهان بالا رفت. قهرمانی تیم کشتی آزاد گوارای وجودتان... ایران حسین تا ابد پیروز است. @khtkhati 📝 خط‌خطی
44.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهـــــر اول مهر آمد و خاطراتش قشنگیهای دفتر و کتابش @khtkhati 📝 خط‌خطی
595.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤲 کسی نیست؟! به من بگوید حتما اسمت را عوض کن... @khtkhati 📝 خط‌خطی
قدرت هیچ چسبی؛ به اندازه لبخـند غذای مامان دلچسب نیست. وقتی گرسنه و خسته از مدرسه برمی‌گشتی. فقط به امیــد دیدار او؛ مامـان... @khtkhati 📝 خط‌خطی
رضاشاه غروب ۲۵ شهریورماه آسمان کاخ، رنگ دیگری گرفته بود. همه در دربار بی‌سروصدا می‌جنبید اما نه برای فرمان رضاشاه؛ همه چشم انتظار دستور لندن بودند. وقتی فرستادگان انگلیس با چند ایرانی ( همان‌هایی که سالها نان‌شان را از سفره استعمار می‌خوردند) وارد شدند خبر را بی‌پرده گفتند: باید همین حالا کشور را ترک کنید! رضاخان جا خورد اما دیگر خشمگین نشد. او که عمری مردمش را زیر فشار نگه داشته بود از پشتوانه ملت تهی بود. حالا کسی را نداشت که به یاری‌اش بیاید. زیر لب گفت: خودروی سلطنتی آماده شود. ولی حتى این خواسته هم رد شد. انگار انگلیس می‌خواست یادآوری کند شاه ایران حتی حق سوار شدن بر ماشین خودش را ندارد. راه بندر، طولانی و سنگین بود. هیچ کس به احترام او توقف نکرد. مردمی که سال‌ها با خشونت و زور روبه‌رو بودند حالا تنها نظاره‌گر سقوط کسی بودند که به جای تکیه بر ملت به دامن استعمار آویخته بود و همین استعمار بی‌هیچ رحمی او را مثل مهره‌ای سوخته به کناری انداخته بود. وقتی کشتی به سمت آفریقا آماده حرکت شد، شاهی که روزی با ادعای ساختن ایران نوین به قدرت رسید، بی‌هیچ تشریفاتی سوار شد. حتی لحظه‌ای برای وداع با خاک وطن نصيبش نشد. این صحنه فقط سقوط یک شاه نبود بلکه توهینی به یک ملت بود. شاه که نه پایگاهی در میان مردم داشت و نه دل در گرو آنان، نتیجه اعتماد کورکورانه‌اش را به استعمار چشید. او نه تنها ایران را آباد نکرد که دست بیگانه را برای تحقیر ایران و ایرانی باز گذاشت. آنچه که سقوط یک دیکتاتور را همچون زخمی بر پیکره وطن عمیق‌ می‌کند این است که استعمار در برابر چشمان جهانیان، شاه یک کشور مستقل را چون خدمتکاری از وطنش راند و بیرون انداخت. این تحقیر؛ داغی است بر پیشانی ایران ... 🔻به مناسبت تبعید رضاه شاه از ایران @khtkhati 📝 خط‌خطی
مواظب سارقان مجازی باشید. هیچگاه روی لینک ناآشنا نزنید. @khtkhati 📝 خط‌خطی